...
مدتی هست که این احساس به من دست داده که من عمر طولانی ندارم و خیلی زودتر از اونی که فکر می کنم زندگیم تموم میشه. این احساس می تونه از همون احساس های وسواس گونه هر آدمی نسبت به خودش باشه. اما درست یا غلط حسی هست که من نسبت به خودم دارم.
نمی تونم بگم برام مهم نیست که چند ثانیه دیگه زندگیم ادامه پیدا می کنه! ولی می تونم بگم برام چیزهای مهم تر از اون هم هست! قبلا در مورد این می گفتم که زندگی آدم را لحظه هاش می سازه. لحظه هایی که آدم باید یک قدم بزرگ برداره.و گفتم که خدا برای همه ی آدم ها همچین لحظه هایی را قرار می ده تا آدم «انتخاب» بکنه که بزرگتر بشه یا نه! و باز هم گفتم آدم بزرگ لحظه های زیای را تجربه کرده...دوست دارم هر زمانی که می میرم قبلش بزرگ شده باشم. برای همین دنبال این هستم که خودم این لحظه ها را بسازم...
راستی! چه لحظه هایی را آدم می تونه توی زندگی خودش بسازه؟!
سال قبل توی عید تصمیم گرفتم یک دوره مطالعاتی جدید برای خودم شروع کنم. هدفم خوندن رمان های معروف بود.
دلیلم هم برای انتخاب رمان ها این بود که به نظرم میومد آدم باید شرایط مختلف را تجربه و احساس کنه تا بتونه در مورد اونها نظر بده. تا حدی منظورم اینه که در قضاوت ها احساس و درک شرایط نقش خیلی مهمی داره. دوست داشتم با خوندن رمان ها این شرایط را تجربه کنم. از سال پیش تا امروز رمان هایی که خوندم این ها هستن: (البته اونهایی که یادم بود)
خشم و هیاهو - ۱۹۸۴ - قلعه حیوانات - ناتوردشت - تنهایی پر هیاهو - کافه پیانو - عقاید یک دلقک - دنیای قشنگ نو - کوری - صد سال تنهایی - سلاخ خانه شماره ۵ - سقوط - بیگانه - چهل سالگی- خداحافظ گاری کوپر- انجمن شاعران مرده - یادداشت های یک دیوانه ( شنل)
چند تایی هم کتاب های متفرقه خوندم. سعیم این بود که تقریبا برای هر کدام از کتاب هایی که می خونم اندکی هم بنویسم تا کتاب یادم نره.
اما حالا بعد از خوندن همه ی این رمان ها و رمان هایی که قبلا خونده بودم ( مثل شازده کوچولو - یکی دو رمان ایرانی و ...) دارم به نتایج جدید تری می رسم!
واقعیتش از اونجایی شروع شد که چند وقته اخیر چند تا فیلم قشنگ هم در کنار کتاب ها دیدم. که همونطور که در پست قبلی هم گفتم نقطه ی عطفش فیلم وال ای بود. فیلم وال ای با فیلم نامه ی فوق العاده قوی و بسیار تاثیر گذارش تا حدود یک هفته من را تحت تاثیر خودش قرار داده بود (و هست!) و در طی این چند وقته تمام نقد های فارسی را در مورد این فیلم که در اینترنت پیدا می شد را خوندم.
این فیلم باعث شد به این فکر کنم که در حوزه فکر و تاثیر گذاری کتاب (که منظورم رمان هست اینجا) بیشتر تاثیر داره یا فیلم؟
چند تفاوت اصلی بین این دو اینها هست: (اول خوبی های رمان!)
اولا رمان ها معمولا می توانند تا حد دلخواه بلند باشن و دست نویسنده در توصیف هیچ وقت کوتاه نمی شه اما فیلم معمولا این نقیصه را داره و همین باعث می شه فیلم هایی که از روی رمان های بلند ساخته میشه در خیلی از موارد دلچسب نباشه. شاید نمونه ی توی چشم برای خیلی ها سری داستان های هری پاتر بود که به نظرم رمانش جذاب تر از فیلم هاش ساخته شد.
ثانیا رمان دستش در شیوه روایت و زاویه دید و شیوه نگاه به داستان اصلا بسته نیست. اونهایی که رمان هایی مثل خشم و هیاهو و کوری و امثال اون را خونده باشن می بینن که یکی از نقاط قوت این داستان ها تغییر زاویه دید و یا شیوه نوین تعریف داستان باشه. مثلا بعید می دونم که فیلم کوری تونسته باشه شیوه روایی داستان را حفظ کنه. فیلم معمولا مجبور هست که داستان را از نگاه چهارمی بپردازه! چون نه اول شخص و نه دوم شخص و نه سوم شخص در اون دخالتی ندارن و در حقیقت خود نویسنده هست که داستان را روایت می کنه و با چشم خودش می بینه. این در جاهایی باعث ضعف و در جاهایی باعث قوت فیلم ها میشه.
اما در این بین فیلم ها خاصیت هایی دارن که از نظر من تا حدی اونها را تو بعضی زمینه ها بالاتر می بره
شاید مهم ترینش این باشه که در رمان این نوشته ها و قوه تخیل هستند که در توصیف شرکت دارند اما در یک فیلم چشم با دیدن تصاویر و گوش با شنیدن به طور همزمان در توصیف ها همراه هستند. این باعث میشه که خیلی از قسمت های کتاب که شرح توصیف می ده و می تونه خسته کننده باشه توی فیلم خیلی راحت نشون داده می شه.
همین امر قدرت تلویزیون را در بیان احساسات درونی بسیار بالا میبره! رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون. از این جهت که سر درون را راحت نمی شه نوشت ولی رنگ رخساره را راحت تر میشه به تصویر کشید. مثلا به نظرم می رسید که بخش انتهایی داستان خداحافظ گاری کوپر باید به شدت احساسی باشه ولی نمی تونستم به اندازه ی اون با این احساسات همراهی کنم. البته رمان هایی هستند که به خوبی آنها را نشان داده اند (مثل کوری) ولی وقتی آنها را در کنار مواردی مثل وای ای میگذارم هنوز کفه ترازو توی این زمینه به نفع فیلم بالاتر هست.
نویسنده های فیلم می توانند علاوه بر شیوه روایی شرح کاملی از چهره ها و شرایط تصویر هم بدهند که خود در افزایش تاثیر و انتقال حس تاثیر دارد.
برای همین معمولا می تونن توی زمان کمتری حجم بیشتری از اطلاعات را به ما انتقال بده . در کنار این داستان معمولا یک روند یک بعدی داره و همه اطلاعات ما از همون متنی که داریم می خونیم در میاد. ولی توی داستان یک صحنه می تونه به همراه صدا و دیالوگ ها چند تا نکته و اطلاع را به صورت موازی انتقال بده. مثلا توی فیلم های قوی معمولا تصاویر پشت زمینه حاوی نکات مهمی هست. و این که معمولا فیلم مسیر کمتری را تا محل احساسات و ادراکات طی می کند و سریع تر و بهتر تاثیر می گذاره.
به نظرم همه اینها باعث شده فیلم به پدیده ی فرهنگی با سرعت بیش تری نسبت به رمان تبدیل بشه. خیلی از فیلم ها دارای داستان های به شدت قوی هستند ( مثل وال ای) که قبلا کتاب نشده بوده. خیلی از رمان های خوب هم الان تبدیل به فیلم شدن. توی این شرایط شاید وقت گذاشتن برای رمان هایی که یکی از نکات زیر را نداشته باشن تا حدی وقت آدم را تلف کنه!
۱- فیلم رمان تولید نشده باشه یا فیلم آن ضعیف باشه.
۲- رمان تک زاویه ای نباشه.
۳- شیوه نوشتار رمان خاص باشه (مثلا خشم و هیاهو)
۴- رمان طولانی در بازه زمانی بلند باشه ( مثل صد سال تنهایی)
به طور کلی رمان باید خاصیت داشته باشه تا اون نوشته را خاص کنه به طوری که اگر قرار باشد جای نوشته تصویر قرار گیرد قسمتی از اطلاعات که قرار است انتقال یابد حذف شود. البته اکثر رمان هایی که خوندم این خاصیت ها را تا حدی داشت ولی مثلا شاید رمان ۴۰ سالگی این خاصیت را نداشت.
در هر صورت یه سری کتاب دیگه هم گرفته م که باید دیگه بخونم! مثل آب سوخته فونتس و یا آقای پالومار کالوینو و چند تا کتاب دیگه. ولی از این به بعد سعی می کنم توی انتخاب کتاب ها دقت بیشتری بکنم.هفته آینده نمایشگاه کتاب هست و باید رفت! سعی میکنم چند تا کتاب با این تعریف ها برای خودم پیدا کنم.
البته همونطور که گفتم منظور از کتاب فعلا رمان بود.بقیه کتاب ها به قوت خودشون باقی هستن! اصلا شاید لازم باشه کلا ژانر را عوض کنم. مثلا بدم نمی آد چند تا کتاب تحلیلی و یا خاطرات و یا کتاب های علمی تر بخونم. ان شاءالله در موردش تصمیم می گیرم.
قطعا این طولانی ترین مطلبی بود که تا حالا نوشتم! فکر کنم دارم پر حرف تر میشم :)
از پشت سرم اول یک صدای برخورد اومد و بعد هم یه فریاد. برگشتم عقبم را ببینم دیدم یه پیرمرد خورده بود زمین.
رفتم جلو ببینم حالش خوب هست یا نه که دیدم پاش گرفته به یه تیکه آهن که توی زمین فرو رفته بود و بعد هم به طرز فجیعی خورده بود زمین. اول چک کرد که پاهاش سالم هست یا نه. بعدش هم دستش را گرفتم و بلند شد. چترش را هم دادم دستش. تشکر کرد و من هم خداحافظی کردم. سریع باهاش فاصله گرفتم و در حال راه رفتن به فکر فرو رفتم.

به دوران پیری خودم فکر می کردم. دورانی که دیر یا زود می رسد. (شاید هم نرسد!) توی اون روزها شاید من باشم که زمین بخورم. امیدوارم اون روز نوجوانی باشه که به من کمک کنه که از زمین بلند بشم.
اما بیشتر از این که به من کمک کنه که بلند بشم برام مهمه که...
برام مهمه که وقتی ازم فاصله گرفت و رفت به دروان پیری خودش فکر کنه! بدونه که هر پیرمردی یه موقعی بچه بوده. یه موقعی یه نوجون بوده مثل خودش. یه موقعی جوون بوده و سرحال. به خیلی از مسائل فلسفی دوران جوانی فکر کرده. عاشق شده. خیلی از دوران زندگی خندیده و خیلی وقت ها هم گریه کرده.
اون فقط یه مرد پیر نیست!
این را میگم چون خیلی وقتا خودم در مورد پدربزرگ یا مادر بزرگم و خیلی از آدم های مسن اینطوری فکر می کنم. چند وقت پیش خونه ی داییم چند تا عکس از دوران جوونی مادر بزرگم - مادرم - خالم و داییم دیدم.توی سن های مختلف. از ۱۰ سالگی تا سی چهل سالگی. همینطور یه عکس از دوران کودکی پدربزرگم دیدم که شاید مربوط به صد سال پیش بود. این عکس ها برای اولین بار باعث شد به دوران جوانی پدربزرگم فکر کنم...
شاید اینجا سند خوبی باشه که به بقیه نشون بدم من هم یه موقعی جوون بودم! یه موقعی به همه ی اون چیزهایی که جوون ها فکر می کردند فکر می کردم. اصلا شاید خودم هم یادم برود که جوون بودم! مثل الان که کم کم دوران کودکی داره برام مثل خواب هایی میشه که هر شب می بینم.
اگر یه روزی پیرمرد شدم و اومدم توی وبلاگم روی همین پست کامنت می ذارم. :)
پی نوشت: اگر تونستم داییم را راضی کنم حتما عکس ها را اینجا می ذارم.








