همچو داعش شبی از پشت شبیخون کردی          و دل مردم چشمم همه در خون کردی
شهر قلب من از آغاز به تسلیم نشست                مثل موصل - و وصالی که در آن چون کردی -
عقل من در شوک این « دولت احساسی عشق»   ائتلافی شده با تو ( که شبیخون کردی):
عشق افراطی تو شهر شهر مرا ویران ساخت         و تو آن را ز در شهر به بیرون کردی


برچسب‌ها: داعش, عاشقانه ناآرام
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط مسعود| |
فاکنر و همینگوی، دو نویسنده ی هم عصر امریکایی و دو برنده ی جایزه ی نوبل هستند. «خشم و هیاهو» و «پیرمرد و دریا» اصلی ترین عامل اخد جایزه ی نوبل توسط این دو نوسینده هستند. این دو کتاب، نمادی از تفاوت  دو نویسنده و اختلاف نظر آن ‌ها در سبک نگارش است. اختلافی که بارها در صحبت هایی که این دو در مورد هم انجام می دهند، نمایان است.

« او {همینگوی} هیچ وقت از کلمه ای استفاده نکرد که نویسنده را به سمت فرهنگ لغات ببرد»

« فاکنر بیچاره! آیا واقعا فکر می کند احساسات قدرتمند، از کلمات بزرگ می آیند؟»

جمله ی اول را ویلیام فاکنر در مورد ارنست همینگوی و جمله ی دوم را همینگوی در مورد فاکنر گفته است. علاقه ی همینگوی به «سر جای خود گذاشتن کلمات» و توصیف های کوتاه و دقیق، بدون هیچ گونه تداخل بین جزئیات اضافه و جزئیات لازم، در کتاب های او و به خصوص در آخرین اثر او نمایان است. همانگونه که در رابطه ی پیرمرد و کودک، همین جمله ی 

پیرمرد به پسرک ماهیگیری آموخته بود و پسرک به او مهر می ورزید.

همین جمله، تصویری از رابطه ی بین سانتیاگو و پسرک تصویرسازی می کند که تا آخر داستان، پایدار خواهد ماند. یا در جایی دیگر، 

زمانی تصویر رنگ و رو رفته ی زنش هم روی دیوار بود اما پیرمرد که

با دیدنش تنهایی را بیشتر حس می کرد، آن را برداشته بود و گوشه ی

کشو، زیر پیراهن تمیزش گذاشته بود.

توصیف هایی که پشت سر هم و به سرعت در این عبارت می آید و یک تصویر کامل از پیرمرد را می سازد: ایتدا عشق او به زنش، سپس تنهایی پیرمرد و غم حاصل از این تنهایی. از آوردن کلمه ی کشو، این برداشت می شود که اتاق او تنها یک کشو دارد و دورنمایی از فقر پیرمرد را نشان می دهد. در ادامه استفاده از عبارت پیرهن تمیز هم نشان می دهد که او تنها همان پیراهن و پیراهنی که در تنش است را دارد {نقدی بر پیرمرد و دریا - ۱۴۲}.

همین چند خط و عدم ذکر جزئیاتی که نیازی نبوده است، نمادی از سبک نگارش همینگوی است. شاید همین باعث می شود که او در مورد فاکنر چنین جملاتی را به کار ببرد:

اگر شما برای متمایز کردن کتاب خود، لازم باشد از بلندترین جملات استفاده کنید،کار بعدی شما استخدام بیل ویک و استفاده از کوتوله هاست.

این جمله را همینگوی، خطاب به فاکنر می نویسد. این جمله اشاره به فصل ششم از کتاب «آبشالوم، آبشالوم» دارد که در آن طولانی ترین جمله موجود در ادبیات نوشته شده است. این رکورد، در کتاب گینس هم ثبت شده است. کتاب های فاکنر، علاوه از خرق عادت هایی از این دست، معمولا نگارش بسیار پیچیده ای دارد. عوض شدن نگاه راویان داستان، چند پاره بودن زمان، تغییر اسامی افراد و حجم بالایی از استعاره ها و نوع روایت معمولا در کتاب هاب فاکنر نمایان است.

به طور مثال در همین کتاب خشم و هیاهو، داستان شامل چند فصل است که در هر کدام یکی از افراد خانواده کامپسون راوی داستان هستند. و البته روایت هم نه به شکل عادی و مورد انتظار. بلکه به نوعی روایت به شکل نگاه از درون این افراد و ذکر تخیلات و تصورات آنهاست. این تصورات هیچ محدودیت زمانی و مکانی را شامل نمی شود و به راحتی از زمانی به زمانی دیگر پرتاب می شود. در شکل پیچیده تر حتی ممکن است راوی دارای عقل سالم نباشد. مانند فصل اول کتاب که از نگاه کودکی عقب مانده ی ذهنی داستان روایت می شود. این کودک حتی در شناخت افراد هم بعضا دچار اشتباه می شود. حتی در این داستان دو نفر با یک نام وجود دارد که تشخیص آن مقداری نیاز به دقت دارد. حتی در مورد این رمان، داستان هم دقیقا مشخص نیست و سیر تکوینی را طی نمی کند. بلکه یک کلیتی از داستان است که در طول زمان روشن تر می شود. 

البته ناگفته نماند که تبحر ویلیام فاکنر در خلق داستان باعث تولید یک شاهکار شده است. پیچیدگی های داستان، هرچند که فهم آن را مشکل تر کرده است، چیزی از کیفیت آن نکاسته و حتی بیشتر نیز کرده است.

تقابل و رویارویی این دو نویسنده، همیشه مرا به یاد پیرمرد و ماهی در کتاب «پیرمرد و دریا» می اندازد. پیرمرد و ماهی دو رقیب هستند و پیرمرد برای کشتن ماهی پا به دریا گذاشته. اما در عین حال به ماهی عشق می ورزد و برای او احترام قائل است. از نظر او، دو رقیب باید در حد هم باشند و همین باعث می شود که نگران این باشد که سرانجام بعد از شکار ماهی، گوشت آن را چه کسی می خورد. 

تضاد و رویارویی فاکنر و همینگوی نیز از همین جنس است. این دو هرچند به یکدیگر می تازند، اما احترامی از جنس دو رقیب برای یکدیگر قائل هستند:

«او {فاکنر} بهترینی است که ما می توانیم داشته باشیم»

« او {همینگوی} بهترین است. زمان نشان خواهد داد که او بهترین ما بوده است» {فاکنر - -نقد پیرمرد و دریا}

 


برچسب‌ها: فاکنر, خشم و هیاهو, پیرمرد و دریا, همینگوی
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط مسعود| |
کاش دور و بر ما این همه دل‌بند نبود
                                 و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود
آتشی بودی و هر وقت تو را می‌دیدم
                                 مثل اسپند، دلم جای خودش بند نبود
مثل یک غنچه که از چیده شدن می‌ترسید
                                 خیره بودم به تو و جرأت لبخند نبود
هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم
                                 کم نشد فاصله؛ تقصیر تو هرچند نبود
شدم از «درس» گریزان و به «عشقت» مشغول
                                 بین این دو چه کنم نقطه‌ی پیوند نبود
مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت
                                 جای آن‌ها که به دنبال تو بودند نبود
بعد از آن هر که تو را دید، رقیبم شد و بعد
                                 اتفاقی که رقم خورد، خوش‌آیند نبود
آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته!
                                 کاش نقّاش تو این قدر هنرمند نبود
 
کاظم بهمنی

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط مسعود| |
*در باب آلزایمر*


آلزایمر، بیماری فراموشی هست. بیماری به یاد نیاوردن، زندگی در گذشته و گذشتن از الان. کسی که آلزایمر دارد، تدریجا خاطرات نزدیک را از یاد می برد.  با پیشرفت آلزایمر، حافظه های قدیمی‌تر هم فراموش می شود. مرزهای فراموشی حتی تا قدرت تکلم و حتی راه رفتن هم می‌تواند پیش برود. 


در مورد دلایل علمی آلزایمر چیزی نمی دانم. از بین رفتن نرون ها و سلول های خاکستری مهم نیست. برای من آلزایمر معادل نخواستن هست. آلزایمر تلاش ذهنی خسته، برای فراموشی خاطراتی تلخ هست که ذهن را آزار می دهد. آلزایمر، یک توافق‌نامه بین قلب و مغز است.


مادربزرگ من آلزایر دارد. بعد از فوت فرزندش، فراموشی ها سرعت بیشتری گرفت. امشب، برای اولین بار من را نشناخت. شاید، از امشب من برای او تمام شدم.  من هم به خیل خاطراتی پیوستم که دیگر وجود ندارد. و البته باری از دوش من برداشته شد. پیوند دادن یک نفر به «حال» هم مسئولیت دارد.


صحبت با کسی که آلزایمر دارد جالب وآموزنده است. خاطرات را طوری تعریف می کنند که انگار همین الان رخ داده. از دیدار با اقوام فوت شده صحبت می کنند. و البته «رنج دوری» در صحبت ها همیشه وجود دارد. دوری از خانه، دوری از فرزندان و دوری از پدر و مادر. 


در این حرف زدن ها، عمق تاثیرات حوادث تلخ و شیرین در ذهن را متوجه می شویم. خاطرات تلخ و شیرین، از پستوی ذهن بیرون می آید و دوباره در مقابل چشم ها قرار می گیرد. عمویم می گوید، مادربزرگم ظهرها نگران گم شدن بچه هایش هست. در بچگی، یک بار بچه هایش گم شده بودند.


من به آلزایمر احترام می گذارم! هیچ وقت سعی نمی کنم چیزی را به یاد مادربزرگم بیاورم.این کار را احترام به انتخاب ذهن در«به یاد نیاوردن»می می دانم. بهترین کمک به کسی که آلزایمر دارد، این است که با او در خاطراتش همراه بشیم و به صحبت هاش گوش بدیم...



نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط مسعود| |
از تنم تا تنش یک وجب بود
وقت چسبیدن ِ لب به لب بود
عقل ! امّـا جدایی طلب بود 
بود ! امـّـا دخالت نمی کرد!

عشق ِ من ، لکه ی دامنش بود 
من حواسم به پیراهنش بود 
او حواسش به مرز تنش بود 
بود! امــّا رعایت نمی کرد !! 

آن شب از جان مستم چه می‌خواست 
دست او روی دستم چه می‌خواست
وسوسه از شکستم چه می‌خواست
تف بر این ارتجاع ِ صعودی ! 

دستش افتاد در موج موبم 
پاره شد جامه از رو به رویم!
مانده ام از چه چیزی بگویم ! 
آه یوسف ! تو دیگر که بودی ... 

عقل می‌گوید : « این کار زشت است »
عشق می‌گوید : « این سرنوشت است !
اولین درب های بهشت است
آخرین دکمه های لباســش ! » 
باز کردم ! رسیدم به آتش ! 

آتش ، امّــا برای سیاوَش ! 
خیره در سرخی ِ التماسش
غرق در آبی ِ چشم هایش 
من حواسم به او ... او حواسش ... 
آخرین دکمه های لباسش ...
آخرین دکمه های لباسش ... 


شعر از یاسر قنبرلو

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط مسعود| |
*بچه های نیمه شب*
من که هستم وچه هستم؟ جواب:من حاصل جمعِ همه ی چيزهايی هستم که بر من گذشت٬همه ی آنچه شاهد بودم و همه ی آنچه بر سرم آمد،من همه ی کسان و چيزهايی هستم که بودنشان درجهان برمن اثرگذاشت وازمن اثرگرفت ٬من همه ی چيزهايی هستم که بعدازرفتنم اتفاق می افتدواگرنيامده بودم اتفاق نمی افتاد.اما نه این که وجودم استثنایی باشد، هر «من» ، هر کدام از مایی که الان دیگر ششصد ملیون شده ایم، مجموعه مشابهی را در خود داریم. 
برای آخرين بار تکرار ميکنم:برای فهميدن من،بايد دنيايی را به کام بکشيد! 

کتاب بچه های نیمه شب داستان زندگی سلیم سینایی، یکی از هزار و یک کودکی است که در نیمه شب استقلال هند، در ساعت ۱۲ نیمه شب متولد شده اند و هر یک توانایی خاصی دارند. سلیم که خود راوی داستان نیز هست،  در کنار زندگی خود زندگی کشورش هند را نیز به تصویر می کشد. سلیم ضمن ذکر داستان کشورش و داستان زندگی خود، خود را در وقایعی که در کشورش رخ می دهد سهیم می داند و حتی به نوعی خود را همزاد کشورش هند می داند.

سبک نگارش داستان رئالیسم جادویی هست و بسیار شبیه آنچه مارکز در کتاب «صد سال تنهایی» به کار برده است. برای دوستانی که از خواندن کتاب صد سال تنهایی لذت برده اند، پیشنهاد می کنم این کتاب را هم بخوانند. سبک و حتی بعضی از شخصیت ها (مثل همسر آدم عزیز) در این کتاب و البته پایان داستان شباهت های قابل توجهی به رمان صد سال تنهایی دارد. البته رمان از نگاهی دیگر یک رمان تاریخی هم هست که به داستان هند در زمان استعمار انگلیس و استقلال هند می پردازد و برای همین بر خلاف رمان مارکز شامل شخصیت های واقعی و بعضا حوادث واقعی نیز هست. برای همین شخصیت هایی چون گاندی، نهرو هم در داستان حضور دارند. ( البته در هند هم خیلی نسبت به این کتاب روی خوش نشان ندادند و حتی منجر به شکایت پسر گاندی از سلمان رشدی شد).

بچه های نیمه شب در سال ۱۹۸۱ برنده جایزه بوکر و بعد از آن هم برنده جایزه بهترین کتاب برگزیده بوکر در ۲۵ سال نخست شده است. معمولا اسم این کتاب در بین صد رمان برتر تاریخ که موسسه های مختلف ارائه می دهند هم وجود دارد. *در ایران هم این کتاب در سال ۱۳۶۴ توسط مهدی سحابی ترجمه و چاپ شده است*. و البته در ایران برنده جایزه ی بهترین کتاب خارجی همان سال نیز شده است. البته فرمان امام خمینی ارتداد نویسنده کتاب، سلمان رشدی، به خاطر هتک حرمت به ساحت پیامبر اسلام ، در کتاب -آیات شیطانی-  باعث شد که کتاب های قبلی او مانند بچه های نیمه شب هم کمتر مورد توجه قرار بگیرند. در سایت های مختلف کمتر تونستم نقدی جامع و البته به زبان فارسی در مورد این کتاب پیدا کنم. 

سایت فرارو یک بار تحت عنوان ۲۲۰ کتابی که قبل از مردن باید خواند، (http://goo.gl/arSqGW) این کتاب را معرفی کرده بود و نوشته بود که نشر تندر این کتاب را چاپ می کند. البته بعید می دونم که بعد از حکم ارتداد، کتاب بچه های نیمه شب در بازار قابل دسترسی باشد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط مسعود| |

گفتی نظر خطاست تو دل می‌بری رواست؟

خود کرده جرم و خلق گنهکارمی‌کنی

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط مسعود| |
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست


                                                            "فاضل نظری"

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط مسعود| |
*برای سمپادی ها*


«سازمان كه در زمانِ رياست جمهوري مقام معظم ره‌بري (نگارنده: و نخست وزیری مهندس موسوی) تاسيس شد، در زمانِ رياستِ جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني، با هوش‌مندي و عدمِ دخالتِ دكتر نجفي، باليد و رشد كرد. در زمانِ آقاي خاتمي، و وزراي ناكارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و در زمانِ آقاي احمدي‌نژاد و وزراي! دولتِ نهم، تمام شد...آرام آرام آموزش و پرورشي‌ها با كم شدنِ نفوذِ رئيسِ سمپاد، سازمان را بيش‌تر زيرِ اخيه كشيدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ايرادات را به روزنامه‌ها و سخن‌گاه‌ها كشانده بودند كه سمپادي بي‌دين است و سمپادي طراحي مي‌شود براي فرارِ مغزها و سمپادي ضدانقلاب است و...»

پاراگراف بالا قسمتی از نوشته رضا امیرخانی (http://goo.gl/n1PvKf) در باب سمپاد بود که در تابستان سال ۸۸ نوشته شد. شاید حتی او هم فکر نمی کرد تنها ۴ سال بعد از آن سمپاد حتی بدتر از کشته شدن، این چنین به ذلت کشیده شده باشد. 

نمی دانم اولین تیر بر قلب این سازمان چه زمانی زده شد؟ از دید من شاید وقتی سیاسی بازی های دولتمردان بر این سازمان سایه افکند. آن زمان که تغییرات مدیریتی  در سطوح پایین حتی باعث تغییر مدیران مدارس سمپاد شد. از زمانی که زمزمه تسخیر سازمان توسط آموزش و پرورش شنیده میشد و با قانون تجمیع اختیارات این سازمان کم کم از دست آن خارج شد.

من در آن زمان اول دبیرستان بودم. مدیر مدرسه ما در یک فرآیند کاملا سیاسی حذف و مدیر جدید با تمایلات اصلاح طلبانه بر روی کار آمد.  ۴ سال بعد و با پیروزی احمدی نژاد در انتخابات دوباره مدیر قبلی به مدرسه بازگشت. شیب کند مقابله با سمپاد کم کم تندتر و تندتر شد.

 حالا  دانشجوی کارشناسی و در عین حال معلم مدرسه ی سمپاد بودم. همین باعث می شد بیشتر پیگیر شرایط مدارس باشم. در دولت نهم با شعار «عدالت» و باز کردن حلقه بسته مدیران، بارها و بارها بر این سازمان و شخص آقای جواد اژه ای حمله شد. استراتژی این دولت، یعنی فضاسازی و التهاب آفرینی بالاخره در سال ۸۷ کار داد و آقای جواد اژه ای، با فضا سازی های انجام شده پیرامون آزمون آن سال، از ریاست سازمان کنار گذاشته شد. آزمونی که یکی دو غلط را پیراهن عثمان کردند و با فضاسازی فشار را بر سازمان روز به روز بالا بردند. در این باره خود جواد اژه ای بهتر حرف زده.

هنوز هم بعضی وقت ها نامه ی خداحافظی جواد اژه ای را می خوانم.(http://www.tabnak.ir/pages/?cid=32649). پایان این نامه با این کنایه با عدالت خواهی دوستان تمام شده بود:
« «عدالت» به معنای این نیست که ما با همه استعدادها با یک شیوه برخورد کنیم؛ نه، استعدادها بالاخره مختلف است. نباید بگذاریم استعدادی ضایع شود و برای پرورش استعدادها باید تدبیر بیاندیشیم؛ در این تردیدی نیست. اما ملاک باید استعدادها باشد و لاغیر؛ عدالت این است.»

و افسوس که چقدر دیر حساسیت ها برانگیخته شد! زمانی که دیگر از سمپاد یک بدن ناتوان باقی مانده بود. همیشه با خودم می گویم کاش امیرخانی «سمپاد، قطعه چند ردیف چند» را زودتر نوشته بود. کاش اعتراضات و تجمعاتی و تحصن ها و نامه نگاری ها در اعتراض به فلج کردن سمپاد زودتر شروع شده بود و در الهتهاب آن روزهای سال ۸۸ به حاشیه نمی رفت.

از حالا دیگر انقدر تغییرات سریع است که دیگر حتی فرصت ناراحتی هم نیست! تغییرات سریع و مکرر و غیرقابل باور مدیریت‌ها. تغییر استراتژی ها، تغییر نظر ها در مورد برگزاری آزمون، تغییر سایت، واگذاری آزمون به سازمان سنجش، افزایش بی منطق تعداد مدارس سمپاد ( که تنها سطح مدارس سمپاد را پایین آورد) و سمپادی کردن همه(!)، واگذاری اختیارات به سمپاد استان، تبدیل سمپاد به ممپاد! از سازمان ملی به یک مرکز کوچک و بدون اختیار.

حالا دیگر سمپاد مهم نیست. دیگر کسی کمتر اهمیت می‌دهد فرزندش سمپاد باشد. چون نه کار سختی هست و نه چیز خاصی! حالا این مدارس در حد مدارس نمونه مردمی هست! حالا آزمون تیزهوشان - نمونه دولتی داریم. و در آینده ای نزدیک، پولدارها می روند مدارس خفن غیرانتفاعی ثبت نام می کنند تا استعدادشان شکوفا شود و بی پول ها شامل عدالت دولت می شوند و باید بروند ممپاد!

تصور کنید. امتحان آزمون استانی اصفهان، امسال لیست اسامی اشتباه اعلام شد! و چون این اشتباه همزمان با انتخابات بود، برای این که سر و صدا ایجاد نشود لیست اصلی هم به آن بعد از اعتراض اضافه شد. حالا ۲۲۰ نفر به جای ۱۱۰ نفر در مدرسه هستند! امروز در مدرسه ای که زمانی آرزوی بچه ها بود که باشند، تعداد غیرمعقولی از دانش آموزان تجدید شده اند. اگر حذف چند سوال در آن سالها انقدر مهم بود، نباید به خاطر این کار انقلاب می شد؟

طولانی تر از این نگویم! زمانی که دکتر نجفی به عنوان وزیر آموزش و پرورش اعلام شد، بارقه های امیدی برای احیای این خرابه به وجود آمد اما متاسفانه دکتر نجفی تنها به خاطر دو رای، وزیر نشد. نمی دانم الان این کارها دیگر نتیجه دارد یا نه! شخصا فکر می کنم دوره امضا جمع کردن گذشته و باید جدی تر عمل کرد. اما اگر فکر می کنید نتیجه دارد به این لینک سر بزنید:











برچسب‌ها: سمپاد
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 6:52 قبل از ظهر توسط مسعود| |

تصمیم داشتم که تو را یک غزل کنم 
وقتش رسیده است به قولم عمل کنم!

این یک معادله ست که مجهولهاش را 
باید به انزوا بکشانم و حل کنم

کندویمان عصاره ی نیش و کنایه هاست
زنبور می شوم که لبت را عسل کنم

راحت کنار می کشم از این بهانه ها 
تا شانه های خالی خود را بغل کنم

بوسیدنت خلاف قوانین کشور است
باید عمل به شیوه ی بین الملل کنم

من روی خط زلزله ات ایستاده ام
قصدم نبود فاصله ای را گسل کنم

باید به فکرهای سیاهم جهت دهم 
اصلا درست نیست تو را مبتذل کنم!

سیما نوذری

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط مسعود| |
بین آثاری که تا حالا از نویسنده های مختلف خوندم، چند تا از نویسنده ها کتاب هایی با سبک نگارش خاص داشتند. مثلا آثار ساراماگو (کوری و همه نام ها) معمولا خالی از انواع علائم نگارش و یا توضیحات اضافه هست و اکثرا دیالوگ ها را پشت سر هم می آره. البته این کار انقدر خوب انجام شده که تقریبا هیچ تاثیری در فهم مطلب ایجاد نمی کنه.به طور خاص نویسنده هایی هستند که در نگارش سعی در به هم ریختن ترتیب زمانی وقایع هستند. البته به طور معمول این به هم ریختن شامل فصل های مختلف میشه و وقایل داخل یک فصل دارای ترتیب و تقدم و تاخر هستند. 

دو تا اثر از نویسندهای آمریکای جنوبی هست که از این نظر دارای سبک کاملا خاص هستند. یکی رمان «خشم و هیاهم» اثر ویلیام فاکنر و دیگری هم رمان «گفتگو در کاتدرال» اثر ماریو بارگارت لیوسا. البته برداشت شخصی من این بود که یوسا در انتخاب سبک تحت تاثیر فاکنر بوده. 

رمان خشم و هیاهو داستان یک خانواده به نام کامپسون هست. در این رمان در ۴ فصل مختلف داستان از زبان ۴ شخصیت مختلف نقل می شود. نه تنها فصل ها در مقایسه با هم ترتیب زمانی ندارند، که مطالب هر فصل هم هیچ گونه ترتیب و تقدم زمانی نسبت به هم ندارند. اصولا داستان به صورت موهومات ذهنی راوی نقل می شود که بسیار آشفته و در هم هست. خصوصا فصل اول که راوی یک انسان عقب مانده ذهنی هست که در خیلی جاها تشخیص های اشتباه (اشتباه گرفتن آدم ها یا زمان) نیز می دهد. اما با وجود ساختار پیچیده نوشته به حدی قدرتمند هست که هنوز قابل فهم می ماند. البته مقداری کتاب (خصوصا ترجمه نیبوفر) بد ترجمه شده و جا داشت بهتر انجام شود. 

رمان گفتگو در کاتدرال خول صحبت دو نفر به نام های سانتیاگو و آمبروسیو در قهوه خانه کاتدرال شکل می گیرد. تمام کتاب به صورت صحبت های افراد مختلف هست. در حقیقت یوسا دیالوگ های مختلف را به صورت تو در تو و پراکنده در کنار یکدیگر می آورد که معمولا دیالوگ ها مربوط به یک موضوع در زمان های مختلف است. همین باعث میشه که موضوع در آن واحد از زوایا و نگاه های مختلف بررسی بشه. داستان کلی در مورد زندگی سانتیاگو و آمبروسیو که راننده خانواده سانتیاگو بوده هست که در مجموع شرایط سیاسی پرو را در زمان های مختلف و از نگاه اقشار مختلف جامعه نشان می دهد. معتقدم که یوسا این کار را به شدت قوی انجام داده و مجموع کار بسیار ملموس و قابل درک هست. 

هر دو اثر بالا مقدماتی برای کسب جایزه نوبل برای این دو نوسینده بود. اگر نویسنده قدرت بالایی داشته باشد میتواند با شکستن حصار خطی موضوع را بسیار ملموس و اثرگذار کند و صد البته اگر این قدرت را نداشته باشد اثر بسیار ضعیف و مانند کلاف سردر گم خواهد بود. این دو اثر به نظرم جزو کتاب هایی هست که هر کسی باید در طول عمرش حتما بخواند!


برچسب‌ها: رمان, خشم و هیاهو, گفتگو در کاتدرال, فاکنر, یوسا
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط مسعود| |
ببين هنوز صعودي نكرده ام كه سقوط
كنم...تو را به خدا رحم كن كه عشق، منوط
به هيچ چيز به جز عشق نيست! ترس چه چيز
تو را معامله گر كرده است؟ شرط و شروط
به دكمه ي يقه ام چنگ مي زند كه نبند
كه دست پيش نگيري و بغض راه گلوت...


علي كريمي كلايه

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط مسعود| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط مسعود| |

یک لحظه زندگیِ تو از دست می‌رود
وقتی کسی که هستی ِ تو هست می‌رود
 
شاید که اندکی بنشیند کنار تو
اما کسی که بار سفر بست، می‌رود
 
از کم‌ترين تکان تنَش رنج می‌کشی
وقتی که پیش ازین به تو گفته ست می‌رود
 
آن کس که دل بریده، تو پا هم ببرّی‌اش
چون طفلی از کنار تو با دست می‌رود
 
"رفتن" همیشه راهِ رسیدن نبوده است
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

:: علی حیات‌بخش ::    

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط مسعود| |

بعد از مدتها!

اولا:

چرا باید نوشت؟ (شاید دهمین پاسخ!)

بگذارید حرفم را با یک مثال شروع کنم! آدم معمولا نسبت به عکس های خودش احساس خوبی نداره. ولی مثلا اگه بره و عکس های ۱۰ سال پیش خودش را ببینه این احساس بد به نسبت کمتر هست. اگه بخوام دلیلی براش بیارم به نظرم اینه که آدم نسبت به عکس های اخیرش احساس تعلق بیشتری داره. خودش را بیشتر در همین عکس ها میبینه. به نوعی احساس میکنه اون کسی که ۱۰ سال پیش بوده در عین این که خودش بوده ، خودش نیست! برای واضح هست که نسبت به اون چیزی که عکس ۱۰ سال پیش نشون میده تغییر کرده و این بهش کمک می کنه که نسبت به عکس همون احساسی را داشته باشه که وقتی که عکس یک نفر دیگه را می بینه.همین باعث میشه آدم اشتباهات گذشته دور خودش را راحت تر قبول بکنه! همین باعث می شه که آدم راحت تر بتونه خود گذشته ی خودش را قضاوت بکنه در حالی که هنوز خود فعلیش را نمی تونه قضاوت کنه! 

حالا این را گفتم که برسم به نوشتن! چند مدتی هست که نوشته های قدیمی خودم را می خونم. چه از لحاظ نگارشی و چه از لحاظ سطح فکری با چیزی که الان هستم فرق داره. همین باعث میشه که من راحت بتونم نوشته های گذشته ام را تحلیل کنم! این که آیا منصفانه هست؟ این که آیا نگارش خوبی داره؟ این که چی می خوام بگم؟... . یک نکته مثبت هم داره که احساس مثبتی نسبت به نگارشم پیدا می کنم :)

بنویسید آقا! بنویسید!

ثانیا:

این روزها مصادف شده با روزهایی که باید تصمیم های زیادی برای زندگیم بگیرم. و البته تصمیم های بزرگ! و خیلی هم سخت!  چند روز دیگه مصاحبه دکترا دارم و باید قبل مصاحبه این را انتخاب کنم: بمانم یا بروم؟ گزینه رفتن تا یکی دو سال پیش برای من اصلا مطرح نبود تا وقتی که با مشکلات زیاد تحصیلات تکمیلی کشور آشنا شدم (که توضیحاتش یک پست جداگانه و طولانی را می طلبه). الان می دانم که تحمل سختی های دکترا در ایران تنها برای کسی راحت می تواند باشد که انگیزه داشته باشه. حالا هر انگیزه ای! تصمیم رفتن از وقتی برای من جدی شد که این انگیزه از من گرفته شد(سه چهار سالی هست حدودا!). نه این که دوست نداشته باشم که قدمی برای خوشحالی مردم و کشورم بردارم! که مجالی برای این قدم برای خودم نمی بینم. کشور دست از ما بهتران هست و هر روز در مسیری پیش میره که راه ها بسته تر و حلقه ها تنگ تر و امیدها کمتر میشه. باز هم بگذریم!

در مقابل تصمیم ماندن تصمیم رفتن هست. تحصیل دکترا در یک فضای آرام، با آسایش فکری بیشتر و آرامش زندگی و رفاه به همراه تجربه جدید و احتمالا بهینه از لحاظ راندمانی و مدرک به مراتب معتبر تر. در مقابل احتمالا دیدن چهره والدین برای آخرین بار و حس غربت همیشگی به همراه حس عدم تعلق به جایی که هستی. حس تماشاچی بودن و غبطه به اونهایی که در کشور دارن تلاششون را می کنند. در کنار مشکلات ابتدایی رفتن مثل پول و مشکلات پذیرش و غیره.

یک قسمت از سریال لاست بود که خیلی برام جالب بود.(این پست +) افراد توی یک جزیره گیر کرده بودن. یک نفر از آدم ها معتاد بود و فقط دو بسته مواد داشت که برای زمان کمی دوام داشت. جان لاک اون دو بسته را ازش گرفت و گفت دیر یا زود این دو تا بسته هم تموم میشه و بعدش مجبور هستی که ترک کنی. تا اون دو بسته را استفاده نکردی ترک کن! حداقل اینطوری انتخاب خودت بوده. 

هنوز نمی دونم کدوم را انتخاب خواهم کرد ولی دوست دارم خودم این انتخاب را بکنم قبل از این که یکی از این دو من را انتخاب کنند. برای ماندن دغدغه می خوام. برای ماندن انگیزه می خوام. باید مسیر جدیدی برای خودم باز کنم. باید کار جدیدی بکنم که برام انگیزه باشه. حالا هر چی!

اگه احیانا از کنار این وبلاگ رد شدی، اگه فکر می کنی چیزی هست که بتونه برام انگیزه باشه، بهم بگو! شاید همین حرفت زندگی یک نفری که تا ده بیست روز آینده باید تصمیم بگیره را عوض کنه! (نظردهی فعاله فعاله!)

متشکر!



برچسب‌ها: دکترا, نوشتن, لاست, تصمیم
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط مسعود| |
حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم

شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم

در کنار تـو قدم مـی زدم و دور و برم
همه جا سبز شد و نظم زمان ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم

امید صباغ

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 6:33 قبل از ظهر توسط مسعود| |
ده

هیچ وقت تاحالا ثانیه‌ها تا این اندازه بلند و در عین حال کوتاه نشده بود. بیست و سه سال و حالا ده ثانیه. میلیون‌ها ثانیه در مقابل ده ثانیه. و چقدر سخت که این ده ثانیه طولانی من یکی از ملیون‌ها ده ثانیه دیگران است. 

نه

ذهنم را یک لحظه متمرکز میکنم. وقت کافی برای فکر کردن به همه ندارم.باید انتخاب کنم که به چه کسانی فکر کنم.باید بفهمم چه چیزی برایم مهمتر است. جالب است. کاری که یک عمر نتوانستم بکنم را می خواهم در یک ثانیه بکنم. این که بفهمم چه کسی برایم مهم تر است. به خانواده فکر میکنم. ولی نه.قسم خوردم به آنها حتی نگاه هم نکنم...به عشقم فکر می کنم. عشق که نه. خیال دوری که برای همیشه در خیال ماند. همانجا ماند و ماند و ... تمام شد. مثل این که نبوده...

هشت

به آخرین باری که اشک ریختم فکر می کنم. هشت یا نه سال داشتم. پدرم گفت مرد نباید گریه کند. می گفت اشک مرد محرم می خواهد. آدم جلوی هر کسی نباید اشک بریزد. کم کم یاد گرفتم که گریه نکنم. کم کم یاد گرفتم بغض ها را فرو بدهم. زمان گذشت و من زبیایی گریه را فراموش کردم. امروز فهمیدم آدم حتی در آغوش نامحرم ترین ها هم می توانم گریه کنم. امروز زیبایی اشک یادم آدم. خوشحالم...و ناراحت.

هفت

فلاش دوربین هایی که تند تند عکس می اندازند چشم هایم را اذیت می کنند. چرا عکس؟ که بگویند اینجا بودند؟ که بگویند سر صحنه حاضر بودند. که بگویند شجاعند؟چقدر شجاع.چقدر بزدل... قیافه آنهایی که در روز به تور من می خوردند را به یاد می آورم. همین‌ها بودند که برای یک لحظه بعد به من التماس می کردند... و حالا ثانیه ها را می شمارند.

با خودم فکر می کنم اینها معنی این شماره هایی که می گویند را می فهمند؟ 

شش

هزارنفر! با خودم فکر می کنم اگر هر کدام از هزارنفری که امروز به من توجه می کنند در یک روز دیگر به من توجه می کردند جای من اینجا نبود. اگر به جای دوربین هایی که امروز عکس من را می گیرند، دوربین هایی بود که آن روزهای من را عکس بگیرد وضعیت من این نبود. اگر غصه هایی که فردا برای من خواهد خورد ... فردا من را ریشه یابی می کنند! فردا من را تحلیل می کنند. کاری که دیروز نکردند.

پنج

به سمت راست نگاه می‌اندازم. هر چند قسم خورده بودم این کار را نکنم. این کار را نکنم تا خاطره‌ای در ذهنم نماند. اما... خاطره؟ ذهن؟ چقدر سبک. و چه تحمل ناپذیر. مادرم را می‌بینم که در کنار خواهر و برادرم ایستاده اند. و پدر بیمارم در بیمارستان روی تخت. سعی می کنم فکر کنم ببینم مستحق این لحظه ها هستم یانه؟ نمی دانم. ولی می دانم که آنها مستحق این سختی نیستند. مستحق این رنج، این تحقیر. سرم را پایین می اندازم. نباید این نگاه آخرین خاطره آنها باشد.

چهار

به یک لحظه بعد فکر می کنم. لحظه‌ای که نمی‌دانم هست یا نیست. لحظه ای که نمی دانیم هستم یا نیستم. لحظه ای که نمی دانم دیگر بودن دیگران برایم معنی دارد یا نه. هر چقدر تلاش می‌کنم بفهمم به این لحظه اعتقاد دارم یا نه به نتیجه نمی رسم. حتی نمی‌توان بفهمم که می‌خواهم این لحظه باشد یا نه. در همین لحظه هست که می فهمم یک باخدای ملحد تمام عیار هستم. 

سه

همیشه از سپیده صبح تنفر داشتم. سپیده صبح آغاز زندگی سگی... آغاز داد، فریاد اشک . آغاز پرسه های روزانه، کمین، انتظار،تهدید، فحش، نفرین، فرار، حلال، حرام، اجاره، بیمارستان، آژیر، دلهره، دعوا. همه مانند یک نوار فیلم از جلوی چشمهام رد میشود. زندگی هر روزه. روزهایی که هر روز به آدم‌های متنفر از من اضافه می‌کند. روزهایی که هر روز من را از آدم‌ها متنفرتر می کند. و حالا... و حالا عجیب حسرت یک لحظه از همین لحظه های تنفر را دارم. که به جای آن لحظه، که به جای آن تنفر بخندم. به جای تنفر به من بخندند.به جای تنفر...

دو...

یک...

صفر...

یک لحظه صدای مبهم شیون و کف و سوت می‌شنوم..



نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط مسعود| |

 من خواب دیده ام که تو آغاز میشوی
بنیانگذار سلسـله ناز میشوی
بر شاخه شکسته این سرو بی رمق
با مرغکان پر شکسته هم آواز میشوی 
...

 « منوچهرآتشی »

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط مسعود| |
۱- چند شب پیش اخبار گفت به علت شکار بی رویه فیل از نسل فیل ها تا قبل از سال ۲۰۰۰ حدود یک ملیون باقی مونده بود که تا سال ۲۰۱۰ به کمتر از ۳۰۰ هزار رسیده. احتمال بالایی وجود داره که در دهه بعدی نه تنها فیل که بسیاری از حیوانات را فقط در قفس ها و تنها برای حفظ نسل بتوان پیدا کرد. 

۲- بارها اتفاق افتاده که توی خیابون راه برم و گربه هایی را ببینم که در حال جستجوی غذا بین آشغال ها هستند. بعضی وقت ها به نحو ملتمسانه ای هم کنار آدم میان و نگاه می کنند تا شاید چیزی گیرشون بیاد. خیلی ها در این شرایط احساس دلسوزی می کنند. ولی تا حالا شده احساس شرمندگی کنید؟ به این خاطر که زندگی شما تا حدی زندگی اون را تحت تاثیر قرار داده که مجبور هست برای غذا بین آشغال ها ناامیدانه جستجو کنه؟

۳- از پنجره آزمایشگاه که به شهر تهران نگاه می کنم یک ابر قهوه ای رنگ روی شهر را پوشانده. هوا بوی آلودگی میده و این آلودگی هر سال داره بیشتر میشه. با خودم فکر می کردم که این آلودگی تا چه زمانی می تونه با همین نسبت زیاد بشه؟

۴- فیلم آواتار یک دیالوگی داره. در این فیلم مادر طبیعت در زمین کشته شده و همین انسان ها برای بقا سراغ یک سیاره دیگه رفته. 
If Grace is there with you - look in her memories - she can show you the world we come from. There's no green there. They killed their Mother, and they're gonna do the same here. More Sky People are gonna come. They're gonna come like a rain that never ends. Unless we stop them. They chose me for something. I will stand and fight. You know I will. But I need a little help here. 
Neytiri: Our great mother does not take sides, Jake; she protects the balance of life. 
آخر این دیالوگ نیتریا پاسخ میده: مادر ما توازن را برقرار میکنه.

۵- از بعد از انقلاب صنعتی و ظهور نگاه بشر محوری تا کنون ترازوی طبیعت هر روز در حال سنگین شدن به سمت انسان ها میشود. مشخصا دیگر طبیعت به ایجاد چرخه نیست. اما این توازن تا کجا پیش میرود؟ یخ های قطب هر روز بیشتر ذوب می شوند. حدود ۷۰ سال دیگه یخ قطبی نخواهیم داشت. فصل های مختلف از بین میره. هوا هر روز گرم تر و گرم تر میشه. آلودگی ناشی از سوخت فسیلی هر روز بیشتر میشه. منابع زمین هر لحظه بیشتر استفاده می شه. و یک روز...

۶- معمولا برق رفتن آرامش خوبی به آدم میده. خاموش شدن همه چراغ ها - تلویزیون ها و... . همیشه این موقع با خودم فکر می کنم آرامش بهتر هست یا آسایش؟ آرامش من کجاست؟ آسایش من بیشتر شده یا کمتر؟ سخته که فکر کنم زندگی بدون همه این ها ممکن هست یا نه. ولی سخت نیست آرامش نداشته را تصور کنیم.

۷- این متن از کتاب بارهستی اثر میلان کوندرا. کارنین سگ ترزا هست. سگ در حالی که سرطان داره در دست های صاحب خود نوازش میشه:

من همیشه ترزا را برابر چشمان خویش می بینم که روی تنه ی درخت نشسته ، سر کارنین (سگش که سرطان دارد) را نوازش می دهد و به شکست و ناکامی بشریت می اندیشد. در عین حال تصویر دیگری به ذهنم خطور میکند. «نیچه» از هتلی در شهر «تورینو» بیرون می آید و مشاهده می کند که یک درشکه چی با ضربه های شلاق اسبش را می زند. نیچه به اسب نزدیک می شود و جلوی چشمان درشکه چی، سر و یال اسب را در آغوش می گیرد و با صدای بلند میگرید.

این واقعه در سال ۱۸۸۹ روی داد، زمانی که نیچه هم از آدمیان دور شده بود. به عبارت دیگر ، دقیقا همان موقع نیز بیماری روانی او بروز کرد. آما به عقیده من همین جاست که باید مفهوم عمیق حرکت او را دریابیم. نیچه آمده است تا از است برای دکارت طلب مغفرت کند. جنون او (بنابراین جدایی او از بشریت) در لحظه ای بروز کرد که سر و یال اسب را در آغوش گرفت وبه زاری گریست.

و من این نیچه مجنون را دوست دارم، همانطور که ترزا را دوست دارم.که سر سگ بیمار در حال مرگ را روی زانو گذاشته بود و نوازش می داد. من آن دو را در کنار یکدیگر میبینم. آنها از مسیری دور می شوند که بشریت، به عنوان «ارباب و مالک طبیعت» راه خود را به جلو ادامه می دهد.


۸-مستند home  را حتما ببینید.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط مسعود| |
اشغال سفارت امریکا و گروگانگیری (متن کامل و بدون سانسور)

ابراهیم یزدی

اشغال سفارت امریکا و گروگانگیری در گفتمان سیاسی نمونه بارز یک " توطئه" محسوب می شود 

توضیح: متن پیش رو «نسخه ی کامل و  بدون سانسور»  آخرین یادداشت دکتر ابراهیم یزدی،دبیر کل نهضت آزادی ایران است که پیش از این  در مجله مهرنامه شماره ۲۶- آبان ۱۳۹۱، منتشر شده است. 

*
 
اشغال سفارت امریکا و گروگانگیری
جایگزینی کارتر با ریگان
(متن کامل )
 
۱- اشغال سفارت امریکا و گروگانگیری در گفتمان سیاسی نمونه بارز یک " توطئه" محسوب می شود. بنا به گفته‌ها و نوشته‌های " دانشجویان خط امام" ، ۱۰ یا ۱۲ دانشجو به طور پنهانی و محرمانه با هم جلسه می کنند و بدون اطلاع وکسب نظر از رهبر انقلاب، شورای انقلاب و یا دولت موقتِ منصوب رهبری، تصمیم می گیرند سفارت امریکا را اشغال کنند. درپاسخ به درخواست این دانشجویان ، که این تصمیم به اطلاع رهبر انقلاب برسد گفته می شود لزومی ندارد، شما کارتان را انجام بدهید ایشان حمایت خواهند کرد. واگر هم مخالفت کردند سفارت را ترک می کنید. در واقع این "گروه"با اشغال سفارت امریکا رهبری، شورای انقلاب و دولت و مملکت را در برابر عمل انجام شده‌ای قرار دادند و هزینه بسیار سنگینی به ملت و مملکت تحمیل کردند.
 
 
۲- درعصر روز یکشنبه ۱۳ آبان هنگامی که برای ارائه گزارش سفر به الجزایر به دیدن آقای خمینی رفتم، خبر حمله به سفارت امریکا و اشغال آن را، که همان روز صبح مطلع شده بودم، به اطلاع ایشان رساندم. ایشان با ناراحتی پرسیدند این‌ها چه کسانی هستند، بروید آن‌ها بیرون بریزید. نظر ایشان انجام همان کاری بود که در اشغال اول سفارت امریکا چند روز پس از پیروزی انقلاب، صورت گرفت. اما اشغال دوم یک تفاوت بسیار مهم با اشغال اول داشت و آن این بود که در اشغال اول، نیروهایی بیرون از انقلاب و وابسته به محافل خا صی در امریکا و در راس آن آقای راس پرو، سرمایه دار معروف تکزاسی، دست اندرکار بودند ، آن را طراحی و اجرا کردند. در یک گزارش تحلیلی من دست اندر کاران حمله به سفارت امریکا در روزهای اول انفلاب و اهداف آن را و چگونگی خنثی کردن آن توطئه را نوشته و منتشر کرده ام. اما این بار طراحان و اجرا کنندگان از درون صفوف انقلاب بودند و می دا نستم که از دست من کاری ساخته نخواهد بود. آقای خمینی ۳۶ یا ۴۸ ساعت بعد از اشغال و گروگانگیری در باره آن موضع گرفتند و آن را تائید کردند.
 
 
۳- حمله به یک سفارت خارجی و اشغال آن برای یک روز یا بیشتر در همه کشور‌ها سابقه دارد. قبل از انقلاب دانشجویان ایرانی در اروپا دفتر نمایندگی ایران در سازمان ملل متحد در ژنو را اشغال کردند و اسناد فعالیت‌های ساواک را بردند و به صورت کتابی منتشر کردند. درامریکا ایرانیان مبارز ضد استبداد سلطنتی سفارت ایران در واشنگتن را به کرات اشغال کردند. بعد از انقلاب ، گروه‌های مخالف ایران سفارت ایران در آلمان را اشغال کردند. در تمام این موارد دولت میزبان مسئول حفظ امنیت سفارت خانه‌های خارجی است. اگر چه این کار با جسارت و شجاعت همراه است اما در شرایط عادی یک عمل انقلابی محسوب نمی شود. آن چه موجب شد که حرکت دا نشجویان یک اقدام انقلابی تلقی شود شرایط ویژه بعد از انقلاب ایران و اجازه ورود شاه به امریکا به رغم انقلاب ایران علیه استبداد سلطنتی بود.
 
۴- اشغال سفارت امریکا و نگهداری گروگان‌ها برای ۴۴۴ روز پیامد‌های متعددی داشته است. بحث هر یک از این پیامد‌ها از هر جهت لازم و مفید هستند. اما از حوصله این نوشته خارج است. شاید برای اشاره کوتاهی مجال باشد. به عنوان نمونه یکی از اثرات منفی این رویداد برجنبش ضد جنگ ( ویتنام) ضربه زدن و ازبین بردن یک جنبش اجتماعی مترقی در جامعه امریکا و تقویت مواضع و موقعیت گروه‌های راست افراطی است . در ایران نیز گروگانگیری به عنوان یک حرکت انقلابی و ضد امپریالیستی به یک پوپولیسم هیجانی دامن زد و راه را برای تثبیت قدرت و هژمونی جریان راست هموار کرد.
یکی دیگر از پیامد‌های گروگانگیری امضای دو بیانیه الجزایر و شش قرارداد الحاقی آن است که به تعبیر برخی از دست اندر کاران و اعضای گروه ایرانی مذاکره کننده با نمایندگان آمریکا در الجزایر، لغت به لغت به ضرر ایران بوده است. آیا اگر گروگان گیری نمی شد و یا برای ۴۴۴ روزادامه پیدا نمی کرد عراق به ایران حمله می کرد؟ ما بارها گفته و نوشته و تحلیل کرده ایم که حمله عراق به ایران قابل پیش بینی و قابل پیش گیری بوده است. گروگانگیری زمینه‌ها و امکانات پیشگیری را از بین برد و به عراق، با چراغ سبزامریکا، جسارت لازم برای به ایران را داد.
 
 
۵- دانشجویان خط امام بعد ازاشغال سفارت و گروگانگیری اظهار داشتند که برای مدت حد اکثر سه روز در سفارت می مانند و سپس آن جا را ترک خواهند کرد. حمایت برخی از احزاب و گروه‌ها و شخصیت‌های سیاسی از اقدام دانشجویان با این فرض بود که آن‌ها بعد از سه روز سفارت را ترک خواهند کرد. اما چنین نشد . یک اراده نافذی درجهت ادامه گروگانگیری با هدف شکست کارتر در انتخابات ریاست جمهوری امریکا وجود داشته است. گروگان‌ها را برای آزادی به فرودگاه مهرآباد بردند و سوار هواپیما کردند. اما به هواپیما ی حامل گروگان‌ها درست در لحظه‌ای اجازه پرواز و ترک ایران داده شد که ریگان وارد کاخ سفید وکارتر ازآن خارج شد. چه ارتباطی میان ادامه گروگانکیری برای مدت ۴۴۴روز و جلوگیری از انتخاب مجدد کارتروجود داشته است؟ در حالی که ریگان نماینده افراطی‌ترین گروه‌های دست راستی امریکا بود، شکست کارتر در انتخابات خواست کدام گروه قدرتمند با نفوذ سیاسی در امریکا بود وچه نفعی برای ایران داشت؟ از نطر واقع گرایی سیاسی برای کشورهای جهان سومی انتخاب ریگان به مراتب زیان بار تر از کارتربود. در هنگام طرح مسئله گروگان‌ها در مجلس اول، نمایندگان مجلس هر یک به وسع خود در باره جنایات امریکا سخن‌ها گفتند. از آن میان باید از مرحوم محمد منتظری یاد کنم، که به رغم بعضی رفتار‌های نا متعادل در دوران پس ار انقلاب، به خصوص در دوره دولت موقت ، در سخنان خود در مجلس هوشیاری سیاسی خود را نشان داد و با صراحت تاکید کرد که باید گروگان‌ها قبل از برگزاری انتخابات امریکا آزاد شوند. در غیر این صورت ریگان انتخاب می شود که به مراتب بد تر از کارتر است. و این سخنی منطقی و واقع بینانه بود. اما در میان هیا هو‌ها نا شنیده ماند.
۶- دانشجویان خط امام باید برای مردم، حد اقل بعد از سی وچند سال، توضیح دهند که چه شد که اشغال سفارت امریکا به جای سه روز ۴۴۴روز ادامه یافت؟ چه کسانی و چه نیروهایی در روی صحنه یا در پشت صحنه موجب ادامه آن شدند تا کارتر انتخاب نشود؟ در طول این ۴۴۴ روز به دفعات موجباتی پیش آمد که برای برون رفت از مشکل، گروگان‌ها به دولت شورای انقلاب تحویل داده شوند، اما دانشجویان هر بار از اجرای حتی مصوبه شورای انقلاب هم سر باز زدند. چرا؟
 
۷- من جواب این چرا را وقتی یافتم که کتاب کارتر را به نام : "فلسطین: صلح، نه آپارتید" خواندم( رک: فلسطین، صلح به جای تبعیض نژادی/ترجمه علی اکرمی با مقد مه مهندس میثمی، جیمی کارتر/نشر صمد یه). کارتر در این کتاب اسرائیل را عامل اصلی ادامه جنگ در خاورمیانه معرفی می کند. اسرائیل، به نقل از کارتر، به رغم تعهد ات مکرر از اجرای قطعنامه ۲۴۲ سازمان ملل متحد و به رسمیت شناختن دولت مستقل فلسطینی در اراضی اشغال شده توسط اسرائیل در جنگ جون ۱۹۶۷، سر باز زده است. ا نتشار این کتاب موجی علیه اسرائیل در امریکا به وجود آورد. مردم امریکا بیش از هر زمان نگران تعارض میان منافع ملی کشور خود با سیاست‌های اسرائیل در خاور میانه شده اند. بخشی از موضع گیری های بارک اوباما در برابر ناتانیاهو از این منظر قابل درک و تفسیر است. کارتر در این کتاب شرح می دهد که برای حل بحران خاورمیانه چگونه اعراب را برای به رسمیت شناختن اسرائیل و اسرائیل را برای به رسمیت شناختن حقوق فلسطینیان در داشتن یک سرزمین و کشورمستقل تحت فشار قرار داده است و اسرائیل این تعهدات را در چندین نوبت امضاء کرده است. اما حاضر به اجرای آن نیست. این فقط سیاست یا نظر کارتر نبود. بوش پدر برای وادار کردن اسرائیل به توقف خانه سازی درسرزمین‌های اشغالی در جنگ ۱۹۶۷، پرداخت چندین میلیارد کمک‌های امریکا به اسرائیل را برای مدتی به تعویق انداخت.
 
دانشجویان خط امام را به سوء نیت و خدای نکرده وابستگی به دشمنان ایران متهم نمی کنم . آن‌ها با احساس سیاسی و به قصد خدمت به انقلاب دست به این کار زدند. در میان آن‌ها کسانی با ضریب هوشی بسیار بالا و متعهد به منافع ملی و آرمان‌های انقلاب هستند و می توانند و باید این مسئله را روشن کنند. یافتن پاسخ به این پرسش فقط برای روشن شدن زوایای تاریک یک رویداد در گذشته نیست، بلکه برای ریشه یابی بسیاری از رویداد‌های بعد از انقلاب و مناسبات و درگیری‌ها و موضع گیری‌های سیاسی له و علیه گروه‌ها وشخصیت‌ها ی موثر در انقلاب ونیز آن چه امروز در کشورمان می گذرد و بر سر انقلابمان آمده است و می آید، ضروری است.

نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط مسعود| |
دیشب خونه آقای فارسانی بودم. پیرمرد جالبی هست. توی یک خونه قدیمی پشت مسجد سید. 

وارد خونه که میشیم یه حیاط نسبتا با صفا داره که بیشتر مساحتش را یه باغچه گرفته. روبروی درب ورود داخل حیاط یک زیرزمین هست که محل زندگی دائمی آقای فارسانی هست. یک اتاق ۳*۴ که دور تا دورش با دکور پوشیده شده. حدود ۱۰۰۰ جلد کتاب داخل قفسه ها هست که معمولا کتاب های مجلد هستند. مثل تفسیرهای علامه. از کتاب های چند صد جلدی تا تک کتاب چند ده صفحه ای در ابعاد کوچک میشه توش پیدا کرد. 

خود آقای فارسانی گوشه اتاق کنار یک سماور و یه شیر با لوله که برای پر کردن سماور هست زندگی می کنند. معمولا چند تا کتاب روبری ایشون هست . از استکان های خالی روی زمین میشه حدس زد امروز مهمان های زیادی داشته اند. مهمان هایی که معمولا علاوه بر تبریک عید در پی شنیدن صحبت ها و حرف های آقای فارسانی هستند.

بیشتر وقت صحبت ها و مباحثات که البته من هیچ نقشی در اون نداشتم به صحبت در مورد موارد اختلاف شیعه و سنت و افراد مطرح پیرامون این موضوع مثل فخر رازی و علامه و امثالهم و (و البته افرادی که من تا حالا اسمشون را نشنیده بودم) بررسی اتفاقات شصت هفتاد سال ابتدای اسلام و افراد اون زمان گذشت. از ابولولو کاشی حرف زده شد تا اکبر گنجی!

معمولا آقای فارسانی برای آدم هایی که باهاشون مخالفت جدی داشتند یک ادامه ای (مثل لعنت الله علیه) و امثالهم استفاده می کرد. اما در کل به نظرم میاد که مباحث بین شیعه و سنت در عالم طلبگی بیشتر از این مباحث در خارج آن حالت منتطقی دارد و صد البته حرفهایی هم هست که اصولا در بین مردم اصلا گفته نشده. 

در مورد اصفهان سنی نشین تا اصفهان شیعه نشین در دوران آل بویه و فضای آزاد اندیشی و از ابوحاتم رازی و غیره حرف زده شد. حدود یک ساعت و نیم. 

آقای فارسانی به خاطر موجهایی که در دوران جنگ به یادگاری دارد معمولا دچار سردرد های مزمن می شود. برای همین معمولا هر یک ساعت یک بار یک سیگار میکشه. البته این صرفا به خاطر سردرد باشه را مطمئن نیستم. فضای زیرزمین یک ته هوای سیگاری داره. پذیراییشون هم همیشه چایی هست. در وسط مهمانی هم اندکی در مورد ازدواج صحبت کرد.

راستش اول که می خواستم مطلب را بنویسم اصلا قصدم نبود که در مورد مهمانی دیشب بنویسم. ولی در کنار این دیدار حاشیه هایی هم برای ذهن من ایجاد شد. از این که اختلاف عقیده در بسیاری از موارد چه ازدواج و چه سیاسی با آقای فارسانی دارم بگذریم، فضای زیرزمین و گرفتگی اون توی من احساس عمیقی را زنده کرد. از خصوصیات دوران جوانی اینه که آدم دوست داره پرواز کنه. دوست داره کارهای بزرگ بکنه. حسم اینه که نمی تونم توی چنین زیرزمینی پرواز کنم. حتی الان کم کم کشور ایران داره برام حکم اون زیرزمین را پیدا می کنه. دوست ندارم عمرم تموم بشه ولی در زندگی تجربه هایی که باید می داشتم را نداشته باشم. دیدن این که یک نفر بخش اعظم عمر خودش را در یک زیرزمین دودگرفته صرف خواندن کتاب و صحبت با طلبه ها بگذرونه حس تناقضی از پرواز و فرود را توی وجود من ایجاد می کنه...

حالا قصدم از نوشتن این مطلب چی بود؟ واقعیتش با یکی از دوستام داشتم الان چت می کردم. گفت دیشب خواب دیده که من مردم! هر چند من بارها و بارها خواب مردن دیگران را دیدم و هنوز هم اتفاقی نیافتاده ولی خوب در ابتدای شنیدم همچین خبری آدم ناخود آگاه به فکر این میره که اگه الان بمیره چه کارهایی نکرده! چه کارهایی دوست داشته که نشده یا نخواسته انجام بده...

حس می کنم پرواز من توی اینه که همه حرف هام را به اونهایی که باید بگم بگم. حرف ها - دوست داشتن ها - تنفرهایی که هیچ وقت گفته نشد-کارهایی که هیچ وقت انجام نشد. یه حرف اگه هیچ وقت زده نشه با نبودنش هیچ فرقی نداره... 


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط مسعود| |

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکردبه وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوان‌بخت که می‌زد رقم خیر و قبولبنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خونآب بشویم که فلکرهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسدناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحرآشیان در شکن طره شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کارزان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صُنعش نکشد نقش مرادهر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد
مطربا! پرده بگردان و بزن راه عِراقکه بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظکه شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد؟

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط مسعود| |
برو زاهد.... برو زاهد
که بر آن خــــرقه می نازی؟؟
مکن خود را به رنــــج مــــردمان راضی
تو راه و رسم دیــــن داری نمیدانی
مکن با سرنوشت مــــردمان بازی
تو آخر هرچه ناگفتی همــــان کردی
جــــفا کردی... وفا داری گــــمان کردی
نمیدانی چه هــــا با مــــردمان کردی
کلاه ات را بکن قــاضــــی
مکن با سرنوشت مــــردمان بازی
اگر چنــــگیز غارتــگر اگر محمود افــــغان مردم را در اسارت برد
اگر بــیگانه ثــــروت مردم را به غارت برد
تو که از این آب و خــــاک هستی چرا اینگونه میتــــازی ؟
کلاه ات را بکن قــاضــــی
مکن با سرنوشت مــــردمان بازی

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط مسعود| |
پرده اول: فیلمی در یوتیوب در توهین به حضرت محمد(ص) پخش می شود. این فیلم قسمتی از یک فیلم یک ساعت و نیمه است که در آن به شخصیت حضرت محمد توهین شده است. گوگل حاضر به حذف این فیلم از یوتیب نمی شود.

پرده دوم: تعدادی از علما فرخوانی برای عدم استفاده از محصولات گوگل در روزهای دوشنبه و سه شنبه صادر می کنند. محاسبات آنها نشان می دهد انجام این کار ضرر هنگفتی به شرکت گوگل خواهد زد.

تا این قسمت نکته خاصی وجود ندارد الا این که اولا اقدام گوگل اقدامی غیر حرفه ای و نادرست است. در گوگل عکس های و نوشته های زیادی تحت عنوان Hate Speach و تصاویر توهین کننده حذف می شوند. به طور مثال بعد از پخش فیلم یکی از مجله های آمریکایی کاریکاتوری را منتشر کرد که در آن به حضرت موسی - عیسی - بودا و گشتاسب توهین کرده بود. این تصاویر در شبکه های اجتماعی انتشار یافت اما گوگل آنها را از پست ها حذف نمود. مشخصا با این خط مشی باید فیلم ها از یوتیوب حذف می شد که متاسفانه این کار انجام نشد.

تصمیم گرفته شده به عنوان مبارزه به نظر تصمیم خوبی می آید. حجم بالایی از کاربران سرویس جیمیل و پلاس مسلمان هستند و عدم استفاده این گروه از این سرویس برای مدت کوتاهی می تواند ضرر قابل توجهی به سرویس گوگل بزند. برای تصمیم دراز مدت در این زمینه باید دید فعلا کدامیک به دیگری وابستگی بیشتری دارد.

اما پرده سوم:

پرده سوم: بنا به درخواست های مکرر مردمی سرویس گوگل از ساعاتی دیگر تا اطلاع ثانوی قطع خواهد بود.این خبر بعد از نامه علما که تا حدی با استقبال روبرو شده بود زده شد. 

در مورد این خبر چند حدس می توان زد:

عدم اعتماد به عزم مردم: فرض کنید روز بعد از این که تصمیم تحریم گرفته شد گوگل اعلام کند در این روز ها از آی پی های مربوط به ایران مثلا ۲۰۰ ملیون بار از سرویس گوگل استفاده شده است. این به این معنی می باشد که حرف علما و فرخوان آنها تاثیری در مردم جهت تحریم گوگل نداشته است. مشخصا این یک پیروزی برای گوگل و شکست برای کسانی است که این فراخوان را داده اند. برای همین ایران در یک اقدام و بنا بر در خواست های مکرر مردمی (!) این سایت را ف ی ل ت ر کرده است.

می توانید این را با وقایع سال ۸۸ مقایسه کنید: «ترس از نتیجه تصمیم مردم» و لذا بنا به «درخواست های مکرر مردم» «ف ی ل ت ر کردن گوگل».

عدم اعتماد به اراده مردم خصیصه ای است که به طور مکرر باعث می شود مسئولین خود را بین مردم و واقعیت قرار دهند. پروپاگانادی رسانه ای موجود و ف ی ل ت ر کردن رسانه های خاص در شرایط بحرانی (مثل مثقال در زمان بحران ارز) - ترجمه اشتباه و ... در همین زمره قرار دارند.

اما چه کسی از این عمل سود می برد؟ در این حالت اختیار منتفی است و ما مجبور به عدم استفاده هستیم و مشخصا ارزشی در این کار وجود ندارد. این کار حتی باعث سرخوردگی افرادی شد که با تبلیغات فروان در حال آماده کردن شرایط برای این تحریم بودند. این را بگذارید در کنار این اتفاق تلخ که مثلا گوگل دو روز دیگر اعلام کند مثلا ۸۰ درصد از کسانی که کشور خود را ایران ثبت کرده اند در این دو روز از طریق کشورهایی مثل آلمان و ایتالیا و سایر کشور ها ایمیل خود را چک کرده اند. به این خبر توجه کنید:

کامیار ثقفی عضو حقیقی شورایعالی فضای مجازی کشور در گفتگو با خبرنگار مهر، با اشاره به فراخوانهای متعدد فعالان فضای مجازی در تحریم استفاده از سرویس های گوگل و یوتیوب، گفت:
کاربران باید استفاده از این سرویسها را برای خود منع کرده و حتی نباید به این سایتها مراجعه کنند که ببینند قطع است و یا نیست

حدس دوم : حدود یک سال است که بحث اینترنت ملی به طور جدی مطرح است و ابلاغیه های متعددی جهت استفاده از اینترنت ملی در سازمان ها و نهاد های مختلف نشان از جدی تر شدن بحث دارد. هر چند بحث اینترنت ملی برای کشور نیاز و لازم است اما قطع از شبکه جهانی دغدغه ی بسیاری بوده است. این که آیا با به اجرا در آمدن اینترنت ملی امکان اتصال به شبکه جهانی وجود دارد یا خیر؟ شرایط فعلی و وابستگی افراد به سرویس های جهانی مثل گوگل انجام این کار را به شدت سخت می کند و می تواند در صورت این اتفاق واکنش های شدیدی به وجود آورد. 

تجربه شخصی از حکومت ایران برای من این است که معمولا برای انجام کارهایی که ممکن است واکنش غیر منتظره ای داشته باشد از مدتی قبل از آن فضاسازی های لازم را انجام و در مواردی تست هایی انجام می دهد. تست به این معنی که به نوعی یک واکنش سنجی در قبال اتفاقات مشابه انجام و عکس العمل ها را بررسی می کند. ف ی ل ت ر شدن موقت گوگل می تواند به نوعی یک تست برای انجام این کار در آینده باشد. در حقیقت یک سوء استفاده از فضای به وجود آمده جهت آماده کردن شرایط برای ف ی ل ت ر کردن گوگل و در حالت کلی تر محدود کردن اینترنت جهانی.

در پایان خوب است که مسئولان یک بار هم که شده تکلیف خود را با کلمه مردم مشخص کنند. به طور مثال این که ف ی ل ت ر کردن گوگل درخواست مکرر مردمی است یعنی چند درصد از کاربران اینترنت. و یا این که آقای رهبر در مصاحبه خود می گوید مردم دوست دارند گرانی باشد اما بی حجابی نباشد منظور از مردم چه کسانی هستند؟ 


برچسب‌ها: درخواست مکرر مردمی
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط مسعود| |

دیروز فیلم شوالیه تاریکی بلند می شود (Dark knight rises) را با کیفیت روی پرده دیدم. چند تا نکته وجود داره!

اولا هیچ وقت فیلم قشنگ با جلوه های ویژه بالا را با کیفیت روی پرده نبینید. فیلم حروم میشه. متاسفانه خیلی از زیبایی های فیلم در کیفیت پرده  حذف میشه. حتی به علت کیفیت پایین صدا و تصویر خط داستان هم ممکنه از دست آدم بره. ولی خوب علاقه به دیدن قسمت سوم بتمن باعث شد من تحملم تموم بشه!

در میان سه گانه های مختلفی که تا کنون تولید شده رسم بر این بوده که معمولا بهترین قسمت قسمت اول و بدترین آن قسمت دوم هست. تفاوت اصلی سه گانه بتمن این هست که زیباترین قسمت ٬ قسمت دوم هست. و البته تفاوت دوم هم اینه هست که دو قسمت دیگر هم هرچند به قدرت قسمت سوم نیستند اما فیلم های بسیار قوی و زیبایی می باشند. چند نکته در باره این فیلم وجود داره.

۱- قسمت سوم بتمن شروع جالبی دارد. دزدیدن یک هواپیما در وسط آسمان. و البته شروع نسبتا متفاوتی نسبت به قسمت های قبل. 

۲- در این قسمت شخصیت بتمن باز هم اسطوره زدایی شده و قدرت آن از حالت از حالت افسانه ای به پایین اومده. از طرفی شخصیت های زیادی با قدرت های همسان وارد فیلم شده اند که در مجموع باعث کمرنگ شدن بتمن در کل فیلم شده. ابتدای فیلم هم با نشان دادن شخصیت شکسته و تنهای وین شروع میشه. اما نولان با قدرت کارگردانی بالای خود همه این شخصیت ها را با پردازش کامل و به دور از تعصب شخصیت پردازی کرده و در مجموع کار خوبی را تحویل داده است. 

{به نظرم توی این چند ساله کارگردان ها خیلی روی این تمرکز کرده اند که قهرمان فیلم ها را از حالت اسطوره در آورده و خیلی انسانی تر بکنند}

۳- برای درک بهتر این فیلم بهتر هست که قسمت اول را دوباره تماشا کنید. شخصا از لحاظ ساختار فیلم را به قسمت اول بیشتر شبیه می دانم تا قسمت دوم. شاید به خاطر این باشد که محور فیلم در قسمت دوم بر پایه جوکر بود که خیلی سریع تبدیل به شخصیت معروف و موثری شد. عدم علاقه نولان برای کپی برداری از این شخصیت او را به ایجاد طرحی متفاوت مجبور کرده.

۴- البته اهل توهم و جوسازی بی مورد نیستم. اما موضوع استفاده از انرژی هسته ای برای تولید برق و بعد که از همان برای نابودی شهر استفاده می شود تا حدی ممکن است متاثر از فضای قضایای انرژی هسته ای ایران باشد.

۵- جلوه های ویژه و صحنه های اکشن فیلم به خوبی و با کارگردانی عالی نولان خوب از آب درآمده اند. دقت و حوصله بالای او در کارگردانی ستودنی هست. از طرفی هم پیچیده کردن بیش از حد داستان کمی از گیرایی آن می کاهد.

۶- نولان دیگه الان کارگردان محبوب من حساب میشه. فیلم های تولیدی اون در صدر فیلم های محبوب چند ساله اخیر قرار داره. کافی هست یه نگاه کلی به فیلم های تولید شده نولان بندازید: بتمن ۱ - پرستیژ - شوالیه تاریکی - اینسپشن - شوالیه تاریکی ۲ (بتمن ۳).  همه این فیلم ها جزو فیلم های مورد علاقه من حساب میشه. البته امسال باید دید فیلم داستان هاببیت پیتر جکسون چه طوری از آب در میاد. سه گانه جکسون ( ارباب حلقه ها) هنوز مجبوب ترین سه گانه ای هست که من دیدم. 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط مسعود| |
یه لحظه خودتون را بذارید جای انگلیسی زبان ها!
به نظرتون ضایع نیست به جای سه بگیم درخت؟ :|

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط مسعود| |
امروز صبح که از خواب بیدار شدن ناغافل توی ذهنم ابن شعر حافظ بود...


۱

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

۲

چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان

همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

۳

روی تو مگر آینه لطف الهیست

حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست

۴

نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم

مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

۵

از بهر خدا زلف مپیرای که ما را

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

۶

بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز

در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست

۷

تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است

جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست

۸

دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر

گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست

۹

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

۱۰

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

۱۱

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

۱۲

ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ

فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط مسعود| |
یه خونه

فقط یه خونه نیست...

یه عمر تلاش و کاره

یه زندگی عشق و انگیزه س

یه عمر خاطره س

سرپناهه

امید به آینده س

و چقدر سخته

برای یک مرد

دیدن این که همه ی این ها فرو ریخته

چقدر سخته 

برای یک مرد

تحمل نگاه زن و بچه ها

و ببینه که خانواده ای به اون امید بستن

و اون هیچ چیزی نداره


کم کم آدم ها فراموش می کنن که زلزله شده. کم کم ارزش خبر های زلزله کم میشه. ارزشی نداره چون به درد سوء استفاده سیاسی نمی خوره. چون به درد خودنمایی نمی خوره. چون فصل احساسات گذشته. و کم کم هیچ کس به فکر این مرد نیست!

نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط مسعود| |

پیش از شما

به سان شما

بیشمارها....

با تار عنکبوت

نوشتند روی باد:

کین دولت خجسته جاوید زنده باد



محمد رضا شفیعی کدکنی

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط مسعود| |
نگذارید روز تولدتون را فیس بوک ازتون بگیره!

روز تولد به تبریک های فیس بوکی نیست. روز تولد مال اونی هست که یادش مونده که اون روز تولد شماست.

ارزش تولد به اینه که بقیه یادشون باشه...

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط مسعود| |
بعضی وقت ها به پست های قدیمی تون سر بزنید!

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط مسعود| |


من همیشه ترزا را برابر چشمان خویش می بینم که روی تنه ی درخت نشسته ، سر کارنین (سگش که سرطان دارد) را نوازش می دهد و به شکست و ناکامی بشریت می اندیشد. در عین حال تصویر دیگری به ذهنم خطور میکند. «نیچه» از هتلی در شهر «تورینو» بیرون می آید و مشاهده می کند که یک درشکه چی با ضربه های شلاق اسبش را می زند. نیچه به اسب نزدیک می شود و جلوی چشمان درشکه چی، سر و یال اسب را در آغوش می گیرد و با صدای بلند میگرید.

این واقعه در سال ۱۸۸۹ روی داد، زمانی که نیچه هم از آدمیان دور شده بود. به عبارت دیگر ، دقیقا همان موقع نیز بیماری روانی او بروز کرد. آما به عقیده من همین جاست که باید مفهوم عمیق حرکت او را دریابیم. نیچه آمده است تا از است برای دکارت طلب مغفرت کند. جنون او (بنابراین جدایی او از بشریت) در لحظه ای بروز کرد که سر و یال اسب را در آغوش گرفت وبه زاری گریست.

و من این نیچه مجنون را دوست دارم، همانطور که ترزا را دوست دارم.که سر سگ بیمار در حال مرگ را روی زانو گذاشته بود و نوازش می داد. من آن دو را در کنار یکدیگر میبینم. آنها از مسیری دور می شوند که بشریت، به عنوان «ارباب و مالک طبیعت» راه خود را به جلو ادامه می دهد.

بار هستی - میلان کوندرا.


این عکس بالای صفحه عکس کوندرا هست نه نیچه! چون فکر می کنم این عبارت بیشتر مدیون کوندارست تا نیچه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط مسعود| |
۲۵۰ آرزو

در یک لحظه

همگی در خاک دفن شدند...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط مسعود| |
خدایا! ما را از دست این کشور سیاست زده نجاب بده! کشوری که همه شیرینی ها را با طعم طلخ سیاست همراه می کند.

کشوری که در آن مردم نباید دست در آغوش کشیدن ورزشکار آمریکایی توسط ورزشکار ایرانی را ببینند.

کشوری که در آن مراسم اهدای مدال به خاطر بالاتر بودن پرچم آمریکا بالاتر از پرچم ایران و پخش سرود ملی آمریکا پخش نمی شود.

کشوری که در آن {لینک}

کشوری که در آن نگاه به طلای وزنه برداری این است:(مجری شبکه ۲)

«جایگاه بهداد به عنوان قویترین مرد جهان جایگاه وسیعیه، سکویی که بهداد دیشب روی اون ایستاد دوستان، یک سکوی ورزشی نیست، یک سکوی سیاسیه! کسی که قویترین مرد جهان میشه یعنی حکومتش، سیاستش، دینی که بهش اعتقاد داره، خدایی که بهش اعتقاد داره بر همه جهان تفوق و برتری داره و بهداد همه اینها رو با اون غیرت، همت والای ایرانی خودش برای ما به ارمغان آورد.»


پی نوشت: وقتی می بینم صحنه دست دادن ورزشکار ایرانی از شبکه سه سانسور میشه ولی از شبکه جام جم پخش میشه... یا وقتی می بینم که حجاب و تنوع لباس هایی که در شبکه pressTV هست خیلی بیشتر از شبکه های خودمون هست...احساس خیلی بدی بهم دست میده. حس می کنم به نوعی مردم کشور را دارن خر می کنن.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط مسعود| |


بچه های اینجا

حساب بلد نیستند!

ولی شمارش معکوس را خوب می دانند.

بچه ها

تاریخ بلد نیستند!

اما ارزش ثانیه ها را خوب می دانند.

بیشتر از هر آدمی

بی ارزش بودن خیلی چیز ها

و ارزش زنده گی را فهمیده اند

اما حیف

مجالی برای استفاده از این تجربه ها نیست

و فرصتی برای یاد دادن آن


همه آدم ها برای خودشون آرزوهایی دارن. بعضیها دوست دارن دکتر بشن. بعضی ها دوست دارن برن خارج . بعضی ها دوست دارن ... ولی آرزوی این ها بشتر زنده بودنه. آروزی اینها مو و ابروه..

خیلی دوست دارم به طریقی بهشون کمک کنم.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط مسعود| |

 این مرغ‏ها آواز می‌دهند و پشت سر این آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد! ام‌كلثوم از گفتار آن حضرت پریشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى. على علیه السلام فرمود اگر بلاى زمینى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه باید جارى شود.


 بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.


تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقیاء؛ به خدا سوگند ستون‌هاى هدایت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاویز محكمى كه میان خالق و مخلوق بود گسیخته گردید پسر عم مصطفى صلى الله علیه و آله كشته شد، على مرتضى به شهادت رسید و بدبخت‏ترین اشقیاء او را شهید نمود.


اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط مسعود| |

برای همه ما تصور ناپذیر است که یگانه عشقمان چیزی سبک و سست باشد، چیزی فاقد وزن باشد، می پنداریم عشق ما آن چیزی است که ناگزیر باشد، که بدون آن زندگی ما از دست رفته است. خودمان رامتقاعد می کنیم که بتهوون ، محزون و با موهای پریشان «ضروری» است را خصوصا به خاطر عشق بزرگ ما می نوازد. توما نظر ترزا را در باره دوستش (ز) به یاد می آورد و می دید که «ضروری است» مایه اصلی حدیث یگانه عشق او نبوده، بلکه « می توانست کاملا طور دیگری اتفاق بیافتد» مایه اصلی آن بوده.

ماجرای عشقشان را مرور کرد:

هفت سال پیش «اتفاقا» یک مورد سخت تورم نخاع در بیمارستان شهری که ترزا در آن زندگی می کرد پیش آمد. رئیس بخش بیمارستان به فوریت برای مشاوره به آنجا خوانده شد. اما رئیس بخش «اتفاقا» از بیماری سیاتیک رنج می برد و چون قادر به جرکت نبود توما را به جای خود به بیمارستان شهرستان فرستاد. از پنج مهمانخانه شهر، او «اتفاقا» به هتلی رفت که ترزا در آن کار می کرد. قبل از حرکت «اتفاقا» چند دقیقه برای نوشیدن آبجو فرصت داشت. ترزا «اتفاقا» وقت کارش بود و «اتفاقا» مسئول میز بود. بنابراین یک رشته «اتفاق» شش گانه لازم بود که او را به سوی ترزا بکشاند. گویی اگر به حال خود گذاشته شده بود، به هیچ جا نمی رفت...


بار هستی - میلان کوندرا.


برچسب‌ها: بار هستی
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط مسعود| |

المپیک امسال تا امروز با دو مدال طلا برای کاروان ایران همراه بوده. اما چیزی که در کنار آن حاشیه ساز شده است دست دادن سوریان و نوروزی با زنان در مسابقات و مراسم اهدای مدال است. در این مورد چند نکته می توان مطرح کرد.

اولا: باید سعی کنیم این دست دادن را به عنوان یک تصمیم شخصی یک نفر قبول کنیم. این که هر کسی ممکن است در مراسم مطابق اعتقادات خود عمل کند.

ثانیا: در مورد این خاطره قبلا هم در وبلاگ نوشتم:

یادم هست که در آلمان سال دوم اقامت من بود که پیرامون دست دادن به زنان نامه ای نوشتم و از ایشان سوال کردم. نوشتم که محیط اینجا با قم فرق می کند! ادب اجتماعی اقتضا می کند که وقتی به کسی بر می خوریم اولا سرمان را نیاندازیم پایین چشم ها را نبندیم. ثانیا باید دست داد. نمی توانیم که بگوییم ببخشید ما مسلمانیم و دین اجازه نمی دهد. فرهنگ آنجا طوری است که به عنوان یک آدم بی ادب تلقی می شودم. ایشان در جواب نوشتند:« مساله ای نیست و می توانی شرط ادب و عرف را بجا آوری و دست بدهی. در این مورد دایی جان - مرحوم شهید سید محمد باقر صدر و شهید بهشتی همین نظر را داشتند.

این خاطره صادق طباطبایی هست در مورد نامه ای که به امام صدر در مورد دست دادن نوشته. البته قصد صدور مجوز جهت دست دادن ندارم! ولی حرف بر سر این است که ممکن است بعضی بنا بر اعتقادشان عرف حاکم بر یک محل را بر حکم اولیه در شرایط خاصی اولا بدانند. دست ندادن در مراسم یا پایان کشتی تا حدی بی احترامی تلقی می شود. همینطور که بعد از این دست دادن هم قرار نیست رابطه ای در آینده باشد! یک لحظه س! 

ثالثا: بعضی وقت ها بعضی شرایط پیش میاد که مثل یک امتحان برای آدم هاست. یادمه وقتی که اصغر فرهادی با آنجلینا جولی در مراسم اسکار دست داد بعضی (به اصطلاح) حزب اللهی ها عکس دست دادن را توی بوق و کرنا کردند و توی شبکه های اجتماعی دست به دست کردن. اون موقع به نظرم می رسید که این کار به نوعی تسویه حساب سیاسی با اصغر فرهادی هست و به نوعی بهانه.
حالا در المپیک همین عمل دست دادن توسط حمید سوریان (کسی که در سال ۸۸ و در بحبوحه اعتراضاتمدال های خودش را به محمود احمدی نژاد تقدیم کرد) تکرار شد. جالب اینجا بود که این اعتراض ها نه تنها توسط همون افراد انجام نشد که حتی اگر کامنت های بعضی خبرگزاری ها (مثل خبرآنلاین) را در این مورد بخونید می بینید که همون افراد گفتند که دست ندادن بی احترامی هست و قس علی هذا...
اصولا بحث های حاشیه ای که مبدا سیاسی دارند فاقد هر گونه ارزش بحث کردن هستند. چون معیار ثابتی برای اونها وجود نداره و افراد در شرایط مختلف حرف های مختلفی می زنند.

رابعا: شاید ایران جزو معدود کشور هایی باشه که با موفقیت ها عده ای خوشحال و عده ای ناراحت می شن. مثل همین طلای سوریان. یا اسکار فرهادی. این به خاطر نفوذ دادن سیاست در زیرین ترین لایه های زندگی اجتماعی آدم هاست. نگاه سیاسی به همه ی فعالیت هاست. سعی کنیم همه از طلای سوریان و نوروزی خوشحال بشیم. این ها بهانه ای برای این است که همه با هم خوشحال باشیم.

خامسا: این خیلی بده که رهبری فقط صحنه قهرمانی مربوط به رضازاده را دید. شاید در شان خودش نمی بینه که برای کسی که در هنگام فن زدن یا ابالفضل نمی گه پیام تبریک بگه. یا شاید چون با خانم ها دست داده... 
 

المپیک امسال تا الان ۴ مدال طلا و سه نقره و یک برنز داشته. خیلی بهتر از چیزی که پیش بینی میشد. البته هنوز کشتی آزاد و همینطور تکواندو که رشته های مدال آور ما هستند مونده. 
اینطور که از شواهد مشخصه دیروز داور حق عبدولی را خورد. بعد از سوریان اون بالاترین امید مدال فرنگی ها بود. وقتی می بینم همه فارغ از سیاست «اعتراض» می کنند ته دلم خوشحال میشم. هر چند شاید اعتراضشان درست نباشد. «ورزش سیاست نزده» می تونه عامل همبستگی «ملت» بشه. و این ارزش ورزش هست. اینجاست که ورزش ارزش سرمایه گذاری پیدا می کنه. 
دیروز همه خوشحال بودند! مدتها بود خوشحالی دسته جمعی این مردم را ندیده بودم.


نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط مسعود| |
قبلا یه مقایسه بین کتاب و فیلم انجام داده بودم. امروز توی کتاب آخرین پدرخوانده - صفحه ۴۱۶ به یه مقایسه از فیلم نامه نویس و نویسنده برخوردم. 

فیلم نامه نویس بی سواده، کارگردان عاشق و شیفته خودشه، تهیه کننده قصاب انسانیته و بازیگرا مشتاشونا تو دیوار و آیینه می کوبن تا به تماشاگر نشون بدن که ناراحتن. اما فیلم نتیجه می ده. چه طور ممکنه؟برای این که فیلم از مجسمه سازی، نقاشی، موسیقی،بدن انسان و تکنولوژی استفاده می کنه تا به خودش فرم بده، در حالی که نویسنده فقط زنجیر کلمات را در اختیار داره و جوهر سیاه را بر روی کاغذ سفید. و راستش را بگم خیلی هم بد نیست. این یعنی رشد هنر جدید عظیم. هنر دموکراتیک. هنری بدون رنج و مشقت. فقط دوربین مناسب را بخر و با دوستات چمع شو.

ویل به دو زن لبخند زد و گفت‌ « عالی نیست؟ هنری که نیاز به هیچ استعداد واقعی نداره؟ عجب دموکراسی ای! عجب چیزیه اگه بشه فیلم خودت را بسازی. جای ... را می گیره. من می آم که فیلم تو را ببینم و تو می آی که فیلم من را ببینی. هنریه که دنیا را تغییر می ده. کلادیا، خوشحال باش در هنری هستی که آینده را داره.»



البته هنر فیلم سازی را فاخر تر از این چیزی که توی این کتاب گفته می دونم. ولی به گوشه ای از حقیقت اشاره کرده است.


برچسب‌ها: فیلم و کتاب
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط مسعود| |

حرفم را با یه خاطره(!) توضیح می دم.

یه روز توی خونه دیدم یه سوسک نسبتا بزرگ داره به سمت من حرکت میکنه.

خوب در مقابل سوسک سه تا عمل میشه انجام داد. فرار یا مبارزه و یا بی توجهی. از اونجا که مرد فرار نمی کنه و سوسک داشت به سمت من میومد تصمیم گرفتم که با دمپایی اون را بکشم.اما از اون جایی که مقداری هم احساسات حیوان دوستانه(!) در من وجود داشت با خودم فکر کردم که با یه ضربه نرم این کار را انجام بدم. برای همین هم در یک موقعیت خوب یه ضربه مناسب بهش زدم. از ضربه خودم راضی بودم. سوسک له نشده بود. به نظر تن و بدنش سالم میومد. 

جلوتر رفتم که سوسک را جمع کنم دیدم که داره هنوز حرکت می کنه. طفلکی داشت دست و پا می زد. بر طبق همون احساسات حیوان دوستانه تصمیم گرفتم یه ضربه مناسب دیگه بزنم و راحتش کنم. ضربه بعدی را مقداری محکم تر زدم و سوسک یکم له شد. ولی هنوز پاهاش با سرعت کمی حرکت می کرد. وضعیت الانش دیگه واقعا ناگوار بود. تصمیم خودم را گرفتم. باید راحتش می کردم. چند تا ضربه محکم و پشت سر هم به سوسک زدم.یکی دوتا از پاهاش جدا شد و یه قسمت هایی از بدنش کامل له شد. چهارچشمی به سوسک دقت کردم ببینم جاییش حرکت می کنه یا نه.

متاسفانه هنوز شاخک هاش حرکت می کرد. معلوم بود هنوز جون توی بدنش هست. حکم کسی را داشت که دست و پاهاش جدا شده و نصف بدنش هم رفته ولی هنوز زنده س. طفلکی چه زجری می کشید. اینبار دمپایی را پام کردم و با فشار زیر پاشنه پا اون را به ده ها تکه تبدیل کردم. بعد جسد را روز زمین کشیدم. تقریبا با زمین یکی شد. دیگه معلوم نبود اگر زنده باشه باید کدام قسمتش حرکت کنه. چون همه از هم جدا شده بود. تکه های مانده را ریختم توی سطل.

فکر کنم تا حالا هیچ سوسکی تا این حد قبل از مردن زجر نکشیده بود. و البته همش به خاطر احساسات حیوان دوستانه ی من بود...

بعضی وقت ها باید ضربه اول را محکم زد!

بعضی وقت ها اگه اول کار ترحم کنی مجبور خواهی بود کاری کنی که از صد تا ضربه محکم هم بدتر باشه.

 بعضی وقت ها ترحم به ضرر همه س. 

ولی خوب چه کنیم! آدمه دیگه...

نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط مسعود| |
ایستاده بود و نگاه می کرد

مردی که

ایستاده بود و نگاه می کرد...

نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط مسعود| |
چقدر حرف برای زدن داره این شعر...

گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب


دید کش دور به انجام رسید 
آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد 
ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی نا چار کند
دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره ی کار
گشت برباد سبک سیر سوار

گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان

کبک ، در دامن خار ی آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ی مرگ ، نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صیاد نبود

آشیان داشت بر آن دامن دشت 
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده

سا ل ها زیسته افزون ز شمار 
شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب 
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم آن چه تو می فرمایی ››

گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم 
تا که هستیم هوا خواه تو ییم

بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟

دل ، چو در خدمت تو شاد کنم 
ننگم آید که ز جان یاد کنم ››

این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون 
از نیاز است چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود 
زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب
که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب

راست است این که مرا تیز پر است
لیک پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت 
به شتاب ایام از من بگذشت

گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شه پر و این شوکت و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز 
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟

پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین 
چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت بامن فرمود
کاین همان زاغ پلید است که بود

عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟
رازی این جاست،تو بگشا این راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست 
دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود 
آخر از این همه پرواز چه سود ؟

پدر من که پس از سیصد و ان
کان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت که برچرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز زبر خاک و زند
تن و جان را نرسانند گزند

هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ بود ، پیک هلاک

ما از آن ، سال بسی یافته ایم
کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش ار گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان ست
چاره ی رنج تو زان آسان ست

خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاک مجوی

ناودان ، جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست

من که صد نکته ی نیکو دانم 
راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ، اندر پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست ››
آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور 
معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه

گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست

می کنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم ››

گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
عمر در اوج فلک بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش 
حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر 
به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه ی کبک و تذرو و تیهو 
تازه و گرم شده طعمه ی او

اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ، ریش 
گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش

یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفرست 
نفس خرم باد سحرست

دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست

آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرب و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز 
تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی 
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد شعر 
راست با مهر فلک ، همسر شد

لحظهیی چند بر این لوح کبود 
نقطه یی بود و سپس هیچ نبود

پرویز خانلری

با تشکر از http://morgh-sahar.persianblog.ir


نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 4:54 قبل از ظهر توسط مسعود| |
هميشه بايد يک کسي باشد
که معنی ِ سه نقطه های انتهای جمله هایت را بفهمد
همیشه باید کسی باشد ! تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد !
باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید بفهمد !
که اگر سکوت کردی بفهمد ...
باید کسی باشد ! که اگر بهانه گیر شدی بفهمد !
باید کسی باشد که اگرسردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن بفهمد !
باید کسی باشد ! که اگر حرف های بی معنی زدی بفهمد، بفهمد که درد داری !
که زندگی درد دارد !
بفهمد که دلگیری !
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده !
بفهمد که دلت برای راه رفتن ! برای دویدن ! تنگ شده !
همیشه باید کسی باشد


منبع: http://www.sodaytanhai.blogfa.com

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 4:13 قبل از ظهر توسط مسعود| |


 

داد درویشــــی از ســـــر تمهیــــــد            سـر قلیـــان خـویـش را به مــریــــد

گفت که از دوزخ ای نکــــو کــــــردار            قـــدری آتـــش بـــه روی آن بگــــذار

بگـــرفـــت و ببــــــــرد و بــــــــاز آورد            عقــــــــد گــوهـــــــــر ز درج راز آورد

 

گفت کـه در دوزخ هـر چـه گردیـــدم            درکــــــــات جحیــــــــم را دیــــــــدم

آتـــــش و هیـــــــزم و ذغـــــال نبود            اخگــــــری بهـــــــر اشتعــــــال نبود

هیچ کـس آتشی نمـــی افـــروخت            زآتش خویش هر کسی میسوخت

 

 


نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط مسعود| |
وقتی یکی را دوست داری

خودخواهی.

چون اون را برای خودت می خوای.

مگر این که حاضر باشی براش بمیری (و یا نمیری!)

خیلی وقتا وقتی داری برای یکی از خود گذشتگی می کنی

کار تو شعبه ای از خودخواهیه

شاید در ظاهر برای اون باشه ولی در باطن برای خودته.

خیلی وقت ها اینو نمی فهمیم 

و فکر می کنیم از خود گذشته ایم.

یه سوال!

اگر یکی را دوست داشته باشید.

دوست دارید اول اون بمیره یا خودتون؟

اگه می گید خودمون خودخواهید..

چون تحمل دوریش را ندارید. 

می خواید که اون این درد را تحمل کنه.

اصلا دوست داشتن خودخواهیه!

پس باید بخواید که اول اون بمیره.

و شما درد تنهاییش را تحمل کنید.

یه سوال دیگه!

اگه شش ماه به پایان زندگیتون مونده باشه

با اونی که دوست دارید چی کار می کنید؟

اگه سعی می کنید بهترین لحظات را با هم داشته باشید توی این شش ماه

خودخواهید!

چون اونه که باید دوری را تحمل کنه

باید اون را پس بزنید

تا تحمل دوری براش آسون تر بشه

می بینید!

اگه خودخواه نباشیم خیلی چیزها برعکس می تونه بشه.

با دوست عشق زیباست-با یار بی قراری

از دوست درد ماند و از یار یادگاری

نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط مسعود| |

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد


نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط مسعود| |

برای باختن دل قمار کافی نیست
دو چشم مست و نگاه خمار کافی نیست
نسیم و ابر و تقلای دانه ها در خاک
برای رویش یک شوره زار کافی نیست
نه عقل ناقص تو ، نه جنون کامل من
برای بردن در این قمار کافی نیست
شبیه صاعقه ای عشق می رسد از راه
برای آمدنش انتظار کافی نیست
طلوع روشن این آفتاب شرقی را
عبور کوکب دنباله دار کافی نیست
به گرد خویشتن از عقل و مصلحت گاهی
حصار می کشی اما حصار کافی نیست
همیشه در دل کابوسهای تکراری
فرار می کنی اما فرار کافی نیست
چه فایده شجره نامهّ درختان را ؟
تبر فرود که آمد تبار کافی نیست
چقدر منتظر مقدم بهار شدیم
بهار آمده ، اما بهار کافی نیست...! ...



منبع: پلاس!


نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط مسعود| |

دوستی باید ارزشی والاتر از همه ی ارزشهای دیگر باشد. دوست داشتم بگویم: میان حقیقت و دوست من همیشه دوست را برمی گزینم. راست است که آن را برای برانگیختن دیگران به زبان می آورم - اما به طور جدی به آن می اندیشم. می دانم که این قاعده امروز مهجور شده است. این قاعده می توانست برای آشیل - دوست پاترکل - برای تفنگداران الکساندر دوما ، حتی برای سانج که به رغم همه اختلاف نظر هایش دوستی حقیقی برای اربابش بود، ارزشمند باشد. اما این قاعده دیگر برای ما ارزشمند نیست. در بدبینی ام آنقدر پیش می روم که حاضرم امروز حقیقت را به دوستی ترجیح دهم. 

پس از نوشیدن جرعه ای دیگر « دوستی برای من نشانه ی آن بود که چیزی نیرومند تر از ایدئولوژی ، نیرومند تر از کیش و آیین و نیرومندتر از ملت وجود دارد. در رمان دوما چهار دوست اغلب در اردوگاه های مخالف هم هستند و بدین سان مجبورند با یکدیگر زد و خورد کنند. آنان در خفا و با نیرنگ دست از کمک به یکدیگر بر نمی دارند در حالی که حقیقت مورد قبول اردوگاه های خویش را به تمسخر می گیرند. آنان دوستی شان را برتر از همه کس و همه جیز می دانند.»

شانتال دست او را نوازش داد و او پس از مکثی کوتاه گفت:‌« دوما داستان تفنگداران را دو قرن پیش نوشته است. آیا این ، در همان وقت در نظر او نشانه ی از دست رفتن جهان دوستی نبود؟ یا از بین رفتن دوستی پدیده ای جدید تر است؟ 

-نمی توانم به تو پاسخ دهم. دوستی معضل زنان نیست.

چه می خواهی بگویی؟

-آنچه می گویم این است که دوستی معضل مردان است. رمانتیسم آنان است نه رمانتیسم ما.

هویت - میلان کوندرا.


پ.ن: فضای داستان بسیار فضای راحت و صمیمی ای هست. 

اصلا نتونستم برای پست عکس مناسب پیدا کنم - معنای دوستی را نمی فهمیم! 

نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط مسعود| |
۲۵ سال! تمام شد.

ربع قرن گذشت!

امروز-۲۵ خرداد- بیست و پنجمین سال تولد من هست.روز تولدم را دوست دارم. نه به خاطر تبریک ها و جشن گرفتن ها( که تا حالا جشنی نبوده) که به خاطر این که روز مهمی هست. برای من - و برای خیلی های دیگه. بگذریم. مهم ترین شاخصه روز تولد برای یه آدم این نیست که توش به دنیا اومده. مال اینه که اون روز یه روز خصوصیه. مربوط به خود آدم!

جدا بگردید هیچ روز دیگه ای نیست که چنین حالتی داشته باشه. مثلا سالگرد ازدواج مربوط به دو نفره و یا عید نوروز مال یک جامعه س. چیزی نیست که مربوط به خود آدم باشه. همه این روز را به تو تبریک میگن و نه به کس دیگه. و این چیزی هست که این روز را خاص کرده. آدم روز تولدش میتونه توی یک روز متفاوت احساس کنه. با این که این روز برای بقیه تفاوت نداره برای تو تفاوت داره.  اون روز تنها متغیر تو هستی! تو هستی که اون روز برات فرق داره.

اصلا این که به دنیا اومدی مهم نیست! می تونی از امروز قرار بذارید و یک روز را برای خودتون قرار بدید. و به همه اعلام کنید که ایها الناس! روز من مثلا ۲۵ بهمنه! یا مثلا ۲۸ مهره. اونوقت می تونید توی اون روز احساس متفاوت بودن بکنید.

روزهایی که آدم می تونه متفاوت باشه خیلی ارزشمنده! از دستش ندید. روزهایی هست که آدم می تونه قدم های بزرگتر برداره. روزهایی هست که آدم می تونه بچشه متفاوت بودن را.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مسعود| |
قبلا این شعر را توی وبلاگ زده بودم. ولی امروز فعمیدم دهها بیته! گفتم کاملش را هم داشته باشم.

ما را ز سر بریده می ترسانی…

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

در محفل عاشقان خوشا رقصیدن
دامن زبساط عافیت برچیدن
در دست سر بریده ی خود بردن
در یک یک کوچه کوچه ها گردیدن

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

هرجا که نگاه می کنم خونین است
از خون پرنده ای گلی رنگین است
در ماتم گل پرنده می موید و گل
از داغ دل پرنده داغ آجین است
فانوس هزار شعله اما در باد
می سوزد و سرخوش است و چین واچین است
یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی
از عشــــق هر آنچه می رسد شیرین است

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

در آتش و خون پرنده پر خواهد زد
بر بام بلند خانه پر خواهد زد
امشب که دوباره ماه بالا آمد
می آید و باد پشت در خواهد زد
یک ساقه ی سبز در دلم خواهد کاشت
مهتـــاب بر آن شبنم تـر خواهد زد
صد جنگل صبح در هوا می شکفد
خورشیـــــد به شاخه ها شرر خواهد زد

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط مسعود| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir